" از من بگذر
چنان که روزگار از من گذشته
چنان که عشق ... "
.
.
تمام شد .. ده سال نوشتن .. تمام شد ..
" چرا این همه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ ... چرا تاریکی ته گور فرق میکند با تاریکی این اتاق؟ .. فرق میکند با تاریکی ته چاه؟ .. فرق میکند با تاریکی زاهدان؟ .. وقتی دایی، با آن دو حفره ی خالی چشمها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار میبیند، طوری برگشت که من ترسیم، تو بگویی دایی! چرا تاریکی ازل فرق میکند با تاریکی ابد؟ ... چرا تاریکی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود، دایی؟ .... "
چاه بابل ... رضا قاسمی ...
.
.
پ.ن:
" این چه جور جفاییه، که دیگه جفا هم نمی کنه آخه؟ .. "
الکی .. محسن نامجو ..
حقیقت اینست که بعضی ها هم دنبال راهی بودند برای حواس پرتی، که به بعضی چیزها فکر نکنند .. رفتن دنبال درس و مشق و دکتری و ازین حرف ها ...
.
.
ورنه با تو ماجراها داشتیم ...
گاهی به نقطه ای می رسی که این تمامِ ناتمامِ تک بیت های خوب عاشقانه، با یک دشنام تمام می شود ...
مثلا من از صبح به این فکر می کنم که ناتمام این شعر، با چه فحشی باید تمام شود؟
" تو را نادیدن ما غم نباشد، {...} "
.
.
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است ...
..
.
" راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه به نظر میرسد که حتا پُرم از جنبشِ حیات، فقط و فقط مال بیجربزهگیست ... میدانم کسی که تا این سن خودش را نکشته بعد از این هم نخواهد کشت. به همین قناعت خواهد کرد که، برای بقاء ..، به طور روزمره نابود کند خود را، با افراط در سیگار، با بینظمی در خواب و خوراک، با هر چیز که بکشد اما در درازای ایام، در مرگ بیصدا .. "
وردی که بره ها میخوانند ..رضا قاسمی ...
.
.
پ.ن: این روزها بدجوری بوی مرگ می دهند .. نگرانم .. نگران ..
در این عالم، چیزی سست تر از روابط زن ها با هم ندیده ام .. سست تر از تار عنکبوت .. هرقدر هم تنیده باشد و نزدیک، با چشم بر هم زدنی ویران می شود ..
.
.
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است،
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست ...
" می گن کسی که از بلندی به پایین نگاه می کنه، ناگزیر در ورطه سقوط می کنه ... "
شب های روشن .. داستایوفسکی ...
.
.
پ.ن:
دوباره به ته خط رسیده ام. دیگر نوشتن مثل سابق آرامم نمی کند. بیش از هشت سال ست که اینجا نوشته م. روزهایی که تنها و تنها خودم می دانم چگونه گذشت. از فرط تنهایی و استیصال گاهی به اینجا پناه آورده ام و در آن لحظات توفانی چند صفحه نوشته ام و خط زده ام و یکی دو جمله اش را اینجا گذاشته ام. که یادم بماند .. که چگونه گذشت .. اینجا برای شما هرچه باشد، برای من یادآور روزهایی ست که دیگر نیست .. فقط زخم هایش .. حالا خسته ام، فرسوده .. دیگر حتی ذوق نوشتن هم ندارم. اتفاق جدیدی هم شاید دیگر برایم رخ نمی دهد. ولی از شدت حوادث این سال ها، ترکش هایی به روحم هست که گاهی حتی بی دلیل هم در غم فرو مانم ..
به روزگار که هیچش وفا میسّر نیست
تنها صداست که مانَد به شاخسار دلم ...
روزهایی بود که حرّ زمان! هم بازیگر مسخره ای بیش نبود ...
.
.
پ.ن:
اسیر بازی بازیگرانیم
گهی در دست این، گه دست آنیم
پر از احساس اما ساده هستیم
چنین گو مردم آزاده هستیم! ..
هنوزم روزهایی بود که در مملکت، آتش ها را با بیل خاموش می کردیم ...
..
.
یاد آن سکانس فیلم کیمیایی می افتم که می گفت:
" امّا ناصر .. آنقدر تنها شدیم که آجان میشه رفیق! ... آدم فروش جرأت می کنه سلام کنه ... "
.
.
تو هم با ما نبودی ..
.
" با زخم باید ساخت .. طول میکشه ولی خوب میشه .. "
سگ کشی .. بهرام بیضایی ..
.
.
" هنگامی که آدم مدت ها تنها زندگی میکند، فقط یک جنبهی انسان های دیگر را میبیند ... جنبهای که آدمی را وا میدارد همواره به هوش باشد و حالت دفاعی به خود بگیرد .. "
ایتالو کالوینو .. بارون درخت نشین ..
.
.
پ.ن:
گناه ِ بخت پریشان و دست کوته ماست ...
" عجیب است که شانه های آدم این همه تنها و درمانده شود .. سر آخر مثل اینکه مال تو نیستند .. و احساس می کنی که با تو بیگانه اند .. و کسی فراموششان کرده و آن ها را جا گذاشته ست .... "
رومن گاری .. لیدی ال ...
..
.
دوش اندک شکوه ای از یار می بایست کرد
وز پی آن، گریه ای
.
" به دنبال مکان آرامی بودم که در آن بمیرم. کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آن روز از وست چستر به آن جا رفتم. پنجاه و شش سال بود که به بروکلین پا نگذاشته بودم و آن را کاملا از یاد برده بودم. وقتی پدرم و مادرم از آنجا رفته بودند سه سال بیشتر نداشتم. با وجود این دیدم که به طور غریزی به محله ی سابق مان برگشته ام، مثل سگی زخمی که کشان کشان خود را به زادگاهش می رساند ... "
دیوانگی در بروکلین .. پل استر ..
.
.
پ.ن:
مرا ببین و مپرس از ترانه ای که ندارم
به خاک راه تو افکنده ام .. دلی که ندارم ..
و سال هایی بود که مهمترین دلیل دوستی آدم ها، داشتن یک دشمن مشترک بود ...
.
.
و گاهی زندگی چنان بیخ گلویت را می گرفت، و راه نفست را می بست، که حتی مرگ هم، با آن همه عظمت، هرگز نمی توانست ..
.
"مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش، تنگ تنگ ! ... "
مولوی
.
.
دن کیشوت را یادتان هست، آنجا که به آسیاب های بادی حمله کرد که به خیال خودش از روزگار انتقام بگیرد ... ؟
.
.
حالا حکایت ماست ...
از پس این سال ها فهمیده ام که جوهره ی غم در وجود آدمی، از مفهوم " زوال " است .. از نابودی زمان .. ازینکه حالا هست و فردا نیست .. از تو که امروز با من از گذشته حرف می زنی، و نگرانی که من نگران موهای سپیدت باشم .. ازینکه من فردا از تو با دیگری خواهم گفت .. دیگری آینده ها از من .. و هیچ کدام نمی دانیم که کی، کجا، دوباره ای خواهد بود آیا ؟ .. از پدرت، مادرت، برادرت .. که واقعا نمی دانی دوست داری پیش از آنها بروی یا پس از آن ها .. یا از آن یاری که دیگر نیست هیچ .. که فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت ... از علم یا ثروت، که بهترست بگویم، یک شوخی گذرا بود .. یا عشق، که زوالش در وصالش بود .. از همین زندگی، که تنها دلیل اثباتش مرگ است ...
..
باری چه می شود نوشت، که سعدی علیه الرحمه فرمود:
به یادگارِ کسی دامن نسیم صبا
گرفته ایم و دریغا که باد در چنگ است ...
شما که "همراه اول"، وقتی که می نویسی : " هیچ کس تنها نیست ... "، کجای این عالم ایستاده ای مگر ؟ ... چه می بینی که من نمی بینم ؟ .. چه می فهمی از آدم غمگین ؟ ...
..

.
" حقیقت .. حقیقت .. همه این روزها راجع بهش دارن ورّاجی می کنن .. ولی می دونی .. گاهی واقعا حقیقت هم مثل دروغ خیلی کثیفه ... خیلی .. "
گربه ای روی شیروانی داغ .. تنسی ویلیامز ..
..
.
پ.ن:
یکی بیاد که این روزا، منو از دست خودم نجات بده ...
زیر نور تاریکِ سحر از ناراحتی حرف می زنیم. از نهایت شب. از گذشته. انگار می گویم : " می بینی؟ چه ساده داریم ما هم خاطره می شیم بابا .. ". پدرم حرف نمی زد. هنوز هم حرف نمی زد وقت دعای سحر، که گذشته بود .. از گذشته که حرف می زنم همه غمگین می شویم. از آینده هم. حالمان هم تعریف ندارد دیگر. من امّا به جاهای خالی ِ کنارم می نگریستم. به دست های مادرم .. مادرم هم آن طرف تر نرم می گریست. شاید یک جمله گفت که حالا یادم نیست. شبیه اینکه " گذشته ها رفت و دگر نمی آید ... "
..
.
" خودش می گوید که مسافر بی اراده ی زمان است و بر گشت و گذارهایش هیچ تسلطی ندارد .. می گوید در ترس ِ دائم به سر می برد ... زیرا هرگز نمی داند در مرحله ی بعد، کدام نقش زندگی اش را باید بازی کند .... "
کورت ونه گات .. سلّاخ خانه ی شماره ی 5 ...
.
.
پ.ن:
قماربازها می دانند که روی اسب اشتباه شرط بستن، یعنی تمام زندگی ات را یکجا باختن ... پای عشق ِ اشتباه نشستن هم ...
" ابو حنیفه روزی می گذشت. کودکی را دید که در گل بمانده. گفت : گوش دار تا نیفتی. کودک گفت: افتادن من سهل است، گر بیفتم تنها باشم! اما تو گوش دار که گر پای تو بلغزد، همه ی مسلمانان که پس تو آیند بلغزند ... "
تذکرۀ الاولیاء .. عطار نیشابوری ..
.
.
پ.ن: گاهی چنان درین شب ِ تب کرده ی عبوس .. پای زمان به قیر فرو می رود که مَرد .. اندیشه می کند .. شب را گذار نیست ...
..
.
.
درد که سرم می گیرد .. تنگ که دلم می شود .. خسته که شانه هایم .. از نبودنت .. از این همه نبودنت .. از سال هایی که فقط نبودنت .. از پس یک کلام "دوستت دارم" .. که زیر گذشته .. جان می دهم هر روز ... فقط این کلام را بگو .. کجای حرفم بوی توبه می دهد که حالا .. سلامم نمی کنی ؟ ... های ای معشوقه ی سالهایی ... که یادم رفت ...
.
.
.
" نمی شود که آدم هزار سال فئودالیته را در خونش داشته باشد و هیچ چیزیش نشود. البته خودشان فکر می کنند که این هیچ تاثیری بر عقایدشان نمی گذارد ... "
در جست و جوی زمان از دست رفته .. مارسل پروست ..
.
.
پ.ن:
ازین سموم که بر طرف بوستان بگذشت، عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی ...
..
.
" از دل ها وارد میشه نه از دیوارها ... "
فیلم محمد رسول الله ... مصطفی عقاد ..
.
.
بدون شک این بهترین جمله ی تمام فیلم نامه ست ..
.
" در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز میکنیم، تجربه و عقلمان به ما میگویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زندهایم همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم... روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خطش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آنگاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، برغم این حس بیاساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد ... "
خوشی ها و روزها .. آمارسل پروست ...
.
.
پ.ن: افسوس که بی فایده فرسوده شدیم ...
" زین تیره دل ِ دیو صفت مشتی شمر،
چون آخرت یزید شد دنیامان .... "
اخوان ..
.
.
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس، دنیای من به کوچکی انزوا شود ....
" دین همچون شراب است ... آنچنان را آنچنان تر می کند .. انسان را انسان تر می کند و حیوان را حیوان تر ... "
.
.
پ.ن:
" می دونی مکزیکی ها درباره ی اقیانوس آرام چی میگن؟. اونا میگن که اقیانوس آرام خاطره نداره. این همون جائیه که من می خوام بقیه ی عمرم رو اونجا زندگی کنم!. یه جای گرم اما بی هیچ خاطره ای .... "
رهایی از شائوشنگ ..
" سهتار، ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی ... از بس صداش لاجون است، بغضِ فروخورده است انگار!. طنینِ مخفیِ ترس و شیدایی. میگویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد ... اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه ی اشباح مدرنیته در خواباند و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست نه صدای دور و درهمِ کارخانهای، چنان رسا میشود این صدا که باید خفهاش کنی از ترس همسایه .... "
وردی که بره ها می خوانند .. رضا قاسمی ..
.
.
پ.ن:
" این شهر او را حصار سخت داد، چنانک از خویشتن نومید شد ... "
فارسنامه ی ابن بلخی ...
" از همین میترسم ... به یه چیزی یا کسی عادت میکنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت میذاره ... اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمیمونه. میفهمی چی میخوام بگم؟.... اونهایی رو که میگذارن و میرن دوست ندارم ... اینه که اول خودم میگذارم میرم! ... اینجوری خیلی خاطر جمعتره ... "
رومن گاری .. خداحافظ گاری کوپر ...
.
.
پ.ن.١:
" غمگینم .. چونان مادری که آخرین سربازی که از جنگ بر می گردد، پسرش نیست .. "
پ.ن.٢ :
دوستان از راست می رنجد نگارم، چون کنم؟ ...
..
.
" گاهی فکر می کنم شاید تمام هنر زندگی کردن اینست که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما می شوند، استفاده کنیم ... "
مارسل پروست .. در جست و جوی زمان از دست رفته ...
.
.
پ.ن.١:
کیانوری تعبیری دارد در سال های دور، که این روزها خیلی درست ست .. می گوید دو چیز خیلی سر و صدا می کند، یکی خرده پول و دیگری خرده دانش ...
.
پ.ن.٢:
روح آواره ی من بعد از من، کولی در به در صحراهاست ...
..
.
" این ساعت آهنی که می بینی دیگه کار نمی کنه، زنگ زده .. ساعتی که زنگ زده، دیگه زنگ نمی زنه .. چون دیگه زنگ هاشو زده ... "
سوته دلان .. علی حاتمی ...
..
.
پ.ن: حوصله مهمترین چیزی است که این روزها ندارم ..
" ناپلئون هم همین اشتباه را کرد .. وقتی مسکو را گرفت، طوری آن را سوازند و ویران کرد، که نه دیگر به درد خودش خورد نه هیچ کس دیگر ... حالا تو ببین چه می کنی با دل ما ! ... "
..
.
" مثل همیشه به طرزی باورنکردنی قربانی بی عدالتی شدیم. گاهی اوقات از این دنیایی که در آن زندگی می کنیم حالم به هم می خورد .. و انگار حقیقت زندگی همینست .. "
مورینیو .. از سلسله داستان های فلسفی پپ و مورینیو ...
.

این روزا زیاد ازم می پرسن که از شرایط فعلی ام راضی هستم یا نه ...
یاد اون بنده خدا می افتم که ازش پرسیدن، از قفل فرمونت راضی هستی یا نه؟ .. گفت : آره .. فقط سر پیچ ها یه کم اذیت می کنه ....
.
.
باری به هر حال ...
.
پ.ن:
این زمان بیدل سراغ دل چه می جویی ز ما
هر که آمد اندکی ما را پریشان کرد و رفت ...
شکست عهد من و گفت : هرچه بود گذشت
به گریه گفتمش آری .. ولی چه زود گذشت !
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت ...
..
.
" پیراهنت در باد .. تکان می خورد ..
این حالا .. تنها پرچمی است که دوستش دارم ... "
.
.
پ.ن:
عیب از آنان نیست، من دل مرده ام .. کز هیچ سویی
در نمی گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش ..
.
هیچ ...
این سال نو هایی که به شب می افتد، مرحوم پدربزرگم را پیش چشمم می آورد .. که نمی گذاشت بیدار بمانیم برای تحویل سال .. با صدای خسته ی خواب گرفته می گفت : " آقا جون این سال برای نو شدن از من و تو اجازه نمی گیرد .. بگیر بخواب .. ! "
راست می گفت ...
هنوز معجزه ی هیچ پیامبری نمی توانست کاری کند که این سال نود نشود ..
.
.
پ.ن:
از تو چه پنهان که ساکت ترین سال تحویل زندگی ام را گذراندم .. در اوج تنهایی و انزوای مطلق .. تو نمی دانی ولی در چهار سال گذشته، در چهار کشور مختلف زندگی کرده ام و نوروز را نو .. هیچ کدام به تلخی این نبود ..
.
یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت ...
اسکاتلندی ها بیشتر بنفش می پوشند. به دلیلی که هرگز نفهمیدم. نه نشان خاصی ست، نه تاریخی پشت آنست و نه هیچ چیز دیگر انگار .. و از قضا هیچ هم بهشان نمی آید .. بی اختیار یاد هاینریش بل می افتم در عقاید یک دلقک، که می گفت : " بنفش تنها به تعداد کمی از زن ها می آید .. "
.
.
.
پ.ن: سال هایی بود که زندگی برای سلامتی ام ضرر داشت ...
قسم به سال هایی که سخت ِ سرمای سه شنبه اش در اسکاتلند، وسط شهر تنها ایستاده بودی و غصه می خوردی در سکوت ...
.
.
" فقط چمدان ها هستند که به رفتن عادت می کنند " ...
" از بین تمام چیزهایی که این روزها از دست داده ام، بیشتر از همه دلم برای ذهنم تنگ شده ست ... "
مارک تواین .. زندگی روی میسی سیپی ..
.
.
پ.ن:
متاسفانه او هم یکی بود مثل دیگران .. مثل خودم .. که اشتباه کرد .. و تمام شد ..
" ساکت .. خیلی داد بزنی ممکنه برادرهاش بشنون .. اونوقت ممکنه ناچارشی برای ثابت کردن اینکه دستات پاکه، خون آلودش کنی .... "
وقتی همه خوابیم ... بهرام بیضایی ..
.
سال هایی بود که سوختن تنها سهم سطل های زباله از سیاست بود ...
..
.
" یک چیز حالا برایم مسلم است، کسی که هنر جمع می کند، هنرمند نیست .. یک هنرمند مثل زنی است که کاری جز عشق ورزیدن نمی داند و گول هر نره خر کوچه گردی را می خورد ... "
هاینریش بل .. عقاید یک دلقک ...
.
.
پ.ن:
راغب اصفهانی در محاضرات لطیفه ای نقل می کند که یک اعرابی را به عراق سخت می زدند. گفت: چه کرده ام؟. گفتند: عمر نام داری .. گفت: نه والله، نام من عمران است .. گفتند: پس در دم بکشیدش که الف و نون عثمان نیز دارد ...
..
حالا حکایت ماست و این مشکلاتی که این روزها ...