Enkratic
جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم ...

" در عالم،‌ اسراری هست که جز به بهای خون دل فاش نمی شود ..."

.

.

پ.ن: با مدعی محال است، اسرار عشق گفتن/ چونان که با تقّلا/ در کیسه ی زباله/ خورشید را نهفتن ! ...


چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
چه شورها ...

مشهور است که عارف قزوینی وطن پرستی درستی بوده است. آزادمنش، ساده، صریح و نترس. زمانی که به غربت عثمانی بوده است، از توطئه ی اجانب برای ویرانی ایران آگاه می شود. نگران می شود، با شور و علاقه ی عجیبی خود را به دربار می رساند. از فرط شادی  و نشاط خدمت به وطن، میان راه این تصنیف را شروع می کند به ساختن که : چه شورها که من به پا ز شاه ِناز می کنم!!‌ ...

به دربار که می رسد، شاه وقعی به او نمی نهد. نه صله می دهد نه حوصله. حتی به اتهام جاسوسی و سالوسی و قس علی هذا تبعید و تنبیه اش می کنند. اینست که ادامه ی تصنیف را اینطور تمام می کند که :

اگرچه عشق وطن می کُشد مرا، امّا ...

خوشم به مرگ!، که این دوست خیرخواه من است ....

.

.

.

این روزها که در خیابان های تهران راه می روم، زیاد این بیت آخر را زمزمه می کنم ... که " خوشم به مرگ ... "

.

 

 


یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
می میرم و مرگ باورم نیست ...

" مدتی بی حرکت ماند. داشت زیر فشار همه چیز له می شد. اگر یک چیز بود که به آن دل بسته بود، همان هیچ بود. تلاش می کرد که اگر بشود فقط زنده بماند. دختر احمق،‌ نترس!، یه خرده جسارت داشته باش. چیزی نیست. فقط دنیاست که به آخر رسیده ... "

رومن گاری ..

.

پ.ن.١: فیلم " هر شب تنهایی " فوق العاده بود. بازی لطیف لیلا حاتمی و حامد بهداد، با داستانی نسبتا سورئالیستی و رمانتیک. کلمات ساده، جملات کوتاه و در عین حال روان و تاثیرگذار ..

 

پ.ن.٢: تنها سینما رفتم، تنها در پارک نشستم، تنها به رستوران رفتم و تنها ولیعصر را تا خانه قدم زدم و تنها ... چه می توانم گفت؟ .. هرگز در آمریکا هم به این اندازه تنها نبوده ام ... یاد آن شعر مرحوم منزوی می افتم که : ای غریبان سفر کرده،‌ کدامین غربت/ بدتر از غربت مردان وطن در وطن است !؟‌ ...

 

پ.ن.٣ : سرنوشت بعضی ها هم اینست که روی خط کشی عابر پیاده می روند زیر ماشین ...

 


شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم ...

فردریک مورو می کوشد که در یک مهمانی بین طبقه ی ممتاز جامعه مقبولیتی بیابد، ولی نتیجه این تلاش ریشخندی است از طرف آن ها و بس. این است که فردریک برای جلب توجه و رنجاندن میزبان پرآوازه ی خود، مهمانی را با دلخوری ترک می کند ...

فلوبر در این سکانس از داستان تربیت احساس، دو جمله ی درخشان می نویسد که من این روزها از آن زیاد یاد می کنم:

« خیال می کرد که آن ها را رنجانده است. ولی نمی دانست که در دنیا چه ذخایر عظیمی از بی اعتنایی یافت می شود »

..

.


پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
اقول و اللیل فی امتداد

با چون منی به غیر محبت روا نبود ...

..

.


شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
خداحافظ گاری کوپر !

من برآنم که تنها راه اصلاحات، همانا اصلاح ژنتیکی است ...

..

.


پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
تا بال نداشتم قفس تنگ نبود ...

کژآکند یعنی زره. که میانش ابریشمین است و برونش پولادین. درونش ابریشم است که تن بیاساید و بیرونش سخت است که به رزم از زخم نیزه و شمشیر دیگران در امان باشد ...

علی معلم چه درست می گوید که " نشنیده ها کژآکندند ... ". یعنی غم ها از شنیدن ها و دیدن ها و دانستن ها ست ... غم محصول آشنایی است ... یادت هست زمانی برایت نوشتم :‌ " هر آشنایی، عاقبت دردی است تازه بر پیکره ی احساس ... ".

.

همین معنی را بیدل دهلوی در حلّه ای از زیبایی می پیچد که :‌ « زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود/ از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود!/ آگاهی ام از هر دو جهان وحشت داد/ تا بال نداشتم قفس تنگ نبود ... »

..


سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
ناگاه آنچه فکر نمی کرده ایم شد ...

این پیچک ها که بی سر و سامان بر دیواری بالا می روند را دیده ای ؟ ...  از آن گلشن عشق‌ ِ بیست سالگی، تنها تصویری که از عشق بیست و شش سالگی می شناسم همین است ... تُنُک، سردرگم، تنها ..

.

.

بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد ..

.


یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
ملی مذهبی تخیلی ...

و کسانی هم دست مجسمه ی فردوسی یک پرچم " یا حسین " دادند و عکس یادگاری گرفتند ...

..

به تنگ چشمی آن ترک لشگری نازم !

.


دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت ...

" بیشتر جریان های به اصطلاح آزادی خواه در آمریکا، چون رهبران آزادمنشی بالواقع نداشته اند، از نقطه ای به بعد به یک دیکتاتوری غیرملموس می رسند که توده را از دست می دهند. وقتی آزادی خواهان بیشتر از مخالفان سیستم هستند تا مدافعان اصولی آزادی و لیبرالیسم، با گذشت زمان برای پیشبرد اهداف خود مجبور به زیرپا گذاشتن حقوق ملموس مردم می شوند و این به معنی استحاله ی تمام جریان است که آن را پوچ و بی معنی می کند. و معمولا وقتی سیستم می خواهد با آنها برخورد کند، آنها هم مجبور می شوند آزادی ها عمومی را به خاطر تخطی خصوص مردم سلب کند. اینست که آغاز و پایان یک جنبش آزادی خواهی، به سلب آزادی بیشتر از مردم می رسد .... "

نوام چامسکی .. درباری جنبش‌ آزادی خواهی آمریکا ...

 

پ.ن:

صبح می خواهد از من،

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر ....

..

.


دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
از بی طرفی واژه ها ..

" پایان حصر منتظری " را مطمئن نیستم ...

اما " پایان حرص منتظری " را چرا ..

.


یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
تا باقی عمر چون سپارم ..‌.

آقا رضا مُرد. پیرمرد دیشب برای آخرین بار خون بالا آورد و تمام کرد. همانطور که همیشه حوصله ی شلوغی نداشت، حوصله ی بیماری هم لابد نداشت. سه روز مریض بود و همین. جمعه که به دیدنش رفتم،‌ با ته صدایی خسته گفت :‌‌ " اـ .. تو هم آمدی؟ ..  خوبی؟ .. یادم تو را فراموش‌ ِ این همه وقت ! ..‌ ". و آه کشید، سرفه کرد .. و بسیار سرفه کرد ..

توی راهروی بیمارستان مدرس، در حالی که صدای ضجّه های زنی از شدت درد شنیده می شد، به پدرم گفتم :‌ " تمام شد دیگر .. من می شناسم. که این، تصویر مرگ است .. باید برای روزنامه ها آگهی تسلیتی بفرستیم ".

آقا رضا هشتاد سالش بود. من را یاد مصدق می انداخت، جلوی آیت الله کاشانی .. و کودکی هایم همیشه پر است از خاطراتی که از این دو نقل می کرد. فحش نمی داد. قضاوت نمی کرد. فقط تاریخ می گفت. با جزئیات دقیق و عجیب. انگار که کنار آنها، سه نفری روزگار را بازی کرده باشند. یادم هست ده سالم بود که برایم می گفت : " رزم آرا توی مجلس فریاد زد که : ما یه لوله هنگ هم نمی توانیم بسازیم، بیاییم نفت را ملی کنیم؟! .. ". و بعد پوزخندی می زد و ادامه می داد :‌ " البته شاید راست می گفت،‌ اما چرا گفت .. ؟ ".و این یک داستان را بعدها هم چند ده بار دیگر برایم گفت ...

آقا رضا نظامی بود. خلبان بازنشسته ی ارتش. هنگام بازدید ملخ هواپیما، در اثر فشار صوت، پرده ی یکی از گوش هایش از بین رفته بود و  آن گوش دیگر هم این اواخر آنقدر سنگین شده بودن که دیگر عملا نمی شنید. باید داد می زدی اگر حرف داشتی. این بود که مکالمات ما معمولا یک طرفه بود .. او می گفت و می گفت و  ما گوش می دادیم .. و یا اگر میان حرفش، حرفی می زدیم، نمی شنید و سر تکان می داد و باز دنباله ی حرفش را می گرفت. تصویری که من از شنیدن او یادم هست، این بود که یکی داد می زد و او دستش را خم گر گوش می کرد و چیزی نسبتا مربوط می گفت. گفتم که نظامی بود و خیلی بی تعارف ..  حتی برای من که آن زمان سنی نداشتم، جزئیات دقیق آسیب دیدنش را می گفت. اینکه چطور یکی از دوستانش به خاطر مکش پره ی موتور، به داخل کشیده شد و سر و تنش با ملخ هواپیما تکه تکه شد. و خودش هم که آنطرف تر بود، صدای انفجاری شنید و سوتی در سرش صدا کرد و دیگر چیزی نفهمید تا توی بیمارستان که تصادفا جان سالم به در برده بود .. آنهم نه آنقدر سالم شاید ...

خط خوبی داشت، طبعی روان. و هنوز دیوارهای ما تابلوهایی از دست خط او را به یادگار دارد .. در سالمرگ مادرش نوشته بود، " روان مادرم شادان که عمری/ مرا در راه ایزد رهبری کرد/ به گوشم نغمه ی توحید سر داد/ به جای مادری، پیغمبری کرد ... ". آقا رضا آدم موحدی بود، گرچه به نظر می رسید در قید و بند مذهب آنچنان نیست. لاقل نمی گذاشت کسی ببیند که نماز می خواند. الله اعلم. ولی من گوشه ی کتابخانه اش، زندگانی فاطمه ی زهرا (س) را دیده ام. و اینکه بر حاشیه ی کتاب، در سوگ او گریسته است. آن را بالای کتاب های بهنود گذاشته بود. آقا رضا علاقه ی فروانی به مسعود بهنود داشت. بی شک خط به خط آثارش را طوری خوانده بود که کاملا مسلط بود. من هرگز وقت برای بهنود نداشتم، و تنها آقا رضا بود که کتابی را در کوتاه مدتی برایم خلاصه می گفت. تابستان از "این سه زن" گفت و هفته ی پیش از " کشته شدگان بر سر قدرت" .. جمعه توی بیمارستان می گفت : " از گوسفندی در سلاخی پرسیدند که چرا به هر مناسبتی، عزا یا عروسی، شما را قربانی می کنند ؟ ..  گفت: ما یه عمر علف بی روح را خوردیم، عاقبتمان این شد .. تا عاقبت شما چه شود که مرا می خورید .. ! ".

آقا رضا مردی شریف بود و پاک دست. خرده حساب مالی با کسی نداشت. گرچه آدم درون گرایی بود و از هیاهوی اجتماع گریزان، ولی در عین حال عمیقا به فکر مردم بود. هنوز توی اتاق، از او دست خطی دارم که نوشته است : " تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن .. به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی .. "

آقا رضا، که از قضا شوهر عمه ی من بود، دو دختر داشت و یک پسر. این تنها پسرش مهران، بیست سال پیش برای گرفتن دکتری به کانادا رفت، استاد شد و زندگی اش را آنجا پهن کرد. شاید چیزی که آقارضا را از لحاظ روحی از بین برد، این دوری تنها پسرش بود. توی کتابخانه اش، کتاب تراژدی "پدر و پسر" از دیگر کتاب ها پرمعنی تر به نظر می رسد. یکبار برای من می گفت : " مهران که رفت برای دکتری، پیش اهل محل قیافه می گرفتم که پسرم رفت که پروفسور شود .. اما وقتی دیدم رفت که رفت، حتی به این پسرهای آقای رفتاری که توی همین مملکت کنار پدرشان کبابی دارند، حسرت می برم ... غصه ام می شود .. والا ! " ..

امروز توی شلوغی خانواده، دور از چشم دیگران نامه ای را دیدم که برای دو دخترش و تنها پسرش جداگانه نوشته است .. اسم نامه هست : " وداع " ...  برای مهرزاد و مهرنوش نوشته بود که زیاد گریه نکنید. از جزع فزع بدم می آید. برایم دعا کنید و نماز بخوانید. حلالم کنید. نوشته بود که هیچ کدام از شما روح بیقرار مرا نشناخت ... و این یک خط خیلی عذاب آور بود .. برای مهران سفید گذاشته بود ادامه ی نامه ی "وداع" را .. 

من از صبح این سطرهای سفید نامه را مدام توی ذهنم پر می کنم، پاک می کنم و به کسی نشان نمی دهم ..

.

.

 


چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
محاکمه در خیابان ..

تمام دیالوگ های این شهر درام و درهم است .. ذهنت را می گذارد جایی که فراغت از آن ممکن نیست، مگر به زور گذر یک روز یا بیشتر .. مثلا دیروز حوالی عصر، نزدیک ایستگاه  متروی دانشگاه، دختری با چشمان اشکبار دست مادرش را محکم گرفته بود و فشار می داد ... و من در همان نیم ثانیه ای که از کنارم گذشتند، تنها این را شنیدم که مادرش می گفت :‌ " نه عزیزم .. ما اینقدر عمر می کنیم که تو پیر بشی ... "

یا امروز توی تاکسی. راننده که جوانی خوش سیما و باصفا بود، با آن پژوی نقره ای رنگش، به نامزدش می گفت :‌‌‌ " کارت سوختتیم خانوم ... چرا تا وقتی ما تموم نشدیم یکی دیگه رو شارژ می کنی؟ ... "

.

خاک مرده پاشیده اند در متن این شهر، طوری که همیشه غم در حاشیه اش بیداد کند

.

.

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد ...


دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
زهر باید خورد و انگارید قند ...

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید

گویم این نیز نهم بر سر غم های دگر

باز گویم که نه، دوران حیات اینهمه نیست

سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر ...

.

.


سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
وفا افسانه ها دارد که می باید شنید از تو ..

" هر یک از جمله های آلیسا که ابتدا در برابرشان سر به شورش بر می داشتم، پس از آرام شدنم، در وجود من زنده و ماندگار مانده بود. آه! بی گمان حق با او بود!. من دیگر عاشق شبحی بیش نبودم. آلیسایی که دوست داشته بودم، آلیسایی که هنوز دوست می داشتم، دیگر وجود نداشت ... آه! بی شک خسته و دلمرده شده ام شاید!. این فنای رعب آور، این گیرایی و زیبایی بی نهایت قیافه ی او که تمام قلبم را در برابرش می فشرد، آیا چیزی جز بازگشتی گمراهانه به تاریخ بود!؟ .. اگرچه او را آرام آرام، علو مقام داده بودم، و اگرچه او را به هرچه فریفته اش بودم آراسته بودم و بتی برای خویش ساخته بودم،‌ حالا جز خستگی ازین کار چه در دستم مانده بود ؟ ... آلیسا را به محض آنکه به حال خودش واگذاشته بودم، به موضع خودش، آن موضع متوسط، که گذشته ی خودم را در آن می دیدم _ و دیگر نمی خواستم ببینم _ بازگشته بود .. آه آن کوشش جانفرسای فضیلت برای پیوستن به او در آن حالتی که من به آن رسیده بودم، چقدر به نظرم بی معنی و خیال پرستانه می آمد. عشق ما اگر اندکی کمتر غرور می داشت،‌ آسان می بود ... اما پس از این، سماجت در عشقی بی سبب چه معنی داشت؟ .. در حکم لجاجت بود، دیگر در حکم وفا نبود .. وفا در برابر چه؟ .. چه می دانم .."

در تنگ .. آندره ژید ..

.

پ.ن: وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم  ..


یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
به حق سوگند .. به واژه ای که هنوز در قفس است ..

تا ندانندم بد اندیشان طریق عاشقی

در لباس ناشناسان راه دیگر می زنم ...

..

.


پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ..

تهران شهری است که نیمه شب از ناکجای آسمان برایت تکست می رسد که " هر خسارتی را می شود جبران کرد. بیمه ی آسیا‌ .. ". تو جواب می دهی که " حتی این دل ما . ؟ ". و به جایی نمی رسد ...

..

.

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید ...

آی آدم ها‌ ..

.


دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
هیچ ..

« گریه مون هیچ .. خنده مون هیچ .. باخته و برنده مون هیچ .. تنها آغوش تو مونده .. که اونم هیچ ! .. »

.

پ.ن:

احساس هویدا را دارم در واپسین پاییز و زمستان زندگی اش. پاییز به زندان شاه بود و زمستان به زندان انقلاب ... شاه می خواست انقلاب را خاموش کند، انقلاب می خواست شاه را پی کند، هر دو به ناچار هویدا را فرو گرفتند ! ..

نیمی به بند دشمن و نیمی به بند دوست ...

.


یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
نه از یاران که از گردش روزگاران ..

" اگر کسی تو ایران زندگی کنه تحت تاثیر شرایط سیاسی و اجتماعی هست، حتی اگه نگه به یه ورش! .. منتهی واکنش اون اینه که بگه به یه ورش. بعضی ها نمی گن به یه ورش. بعضی ها عوض اینکه بگن به یه ورش، هفت تیر در می آرن و طرف رو می کشن. بعضی ها داد می زنن. بعضی ها می رن عرق می خورن یا هروئین می کشن یا مزخرف های طلسمی و تعویذی و آش کشکی می گن که اتفاقا به فهم پرورش نکرده ی احمق ها بیشتر می خوره !! ..

{...} من با اینا ارتباطی ندارم. من اصلا بالا می آوردم وقتی اون ها را می خوندم. برای من شرم آور است که توی مملکتی که تا ششصد سال پیش ادبیاتش آن شکلی بوده، حالا حتی این قصه هایی که می نویسند یا شعرهایی که می گن و گفته اند. آخر چی بگم من به تو. تو شعر اخوان را می خونی، شعر فروغ رو  می خونی، بعد می ری شعر فلان چرتغوز {شاملو} رو هم می خونی که ادعای فلان می کند. {...} این جاودانه ابرمرد ادبیات معاصر ایران! که شعر نمی فهمید. سینما نمی فهمید. نقطه گذاری هم نمی فهمید و شاید خیلی چیزهای دیگه هم نمی فهمید!

{...} تو چنان از «هنرمندان» و «نویسندگان» آن دوره حرف می زنی که انگار تمام بنای عالم به قدرت تفکر و مهندسی آنان ساخته شده بود. یک عده آدم که از حد نازک و قشر نازک شبه فکر پایین تر نمی رفتند و نمی توانستند بروند. حالا ادعا می شود که وجود برتری داشته اند؟. ادعا بشود. حوادث نشان داد که از آن بالاتر تا این پایین شان هیچ فکر و عمق و حس ارجمند درشان وجود نداشته. یک جور کاسب کارهای خرده پا بودند که تاب کوچکترین تغییر هوا را نمی آوردند!

عده ای البته حبس رفتند و شکنجه کشیدند اما زندانبان و شکنجه دهنده هم اگر پایش افتاده بودند، خیلی هاشان می شدند* ... "

نوشتن با دوربین .. رو در رو با ابراهیم گلستان ...

.

.

پ.ن:

پاییز سال قبل، وقتی به بهانه ای، با عباس میلانی و داریوش مهرجویی به یک رستوران ایتالیایی در شرق سانفراسیکو شام می خوردیم، میانه ی حرف که مهرجویی نیمه مست از شراب سرخ فام بود، میلانی _ که اصولا آدم بسیار متوسطی ست _ برای اثبات سخنش، آهسته زیرلب با تمسخر به من گفت : " تو کجا بودی وقتی که من تمام سال پنجاه و شش را زندان بودم !؟ ". من سکوت کردم. ولی در دلم همین دو* جمله ی گلستان می گذشت، و تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که با وسواس خاصی تصویر یک آدم بالقوه قاتل را به دقت ورنداز کنم ...

غم این خفته ی چند ..

.


دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
Drowning forever ..

بعضی ها هم، به ساحل غرق می شوند ...

.

 


یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
و حزنی الی الله ..

.

خوشم به مرگ ...

..

.

پ.ن:

" قسمتی از نامه ی امیرکبیر بعد از پناهنده شدن وزیر نظام، برادر امیر، به خانه ی سفیر کبیر انگلیس چنین است :

  « .. چه آید به مویی توانش کشید، چه برگشت زنجیرها بگسلد. باری معلوم است مقدرآسمانی در تمامی این غلام است، زیرا از منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد. حالا که درین کلبه ی خراب نشسته بودم، دیدم خبر آورند که وزیر نظام را شدت و یل گوئی مردم چنین واداشت کرده، زحمت کشیده، به جانب وزیر مختار انگلیس رفته. دو نفر آدم معتبر خود: آقا هاشم و عبدالحسین را فرستادم، بهر زبان به تصور آید بر این مرد خوانده شد .. بلکه تا صبح هر طور هست او را بیرون آورد ... اولا از خدا مرگ میخواهم که این روزهای سیاه را نه بینم ... »      "

امیرکبیر .. هاشمی رفسنجانی ...

 


شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
گاه و بیگاه آه ..

" آدم استفراغش می گرفت، قسم می خورم که عین حقیقته. کاری که اون کرد این بود که اومد توی اتاق، و در رو زد و ازمون پرسید که آیا ممکنه بهش اجازه بدیم که از حموم استفاده کنه. حموم ته راهرو بود _ من نمی فهمم چرا از ما اجازه می خواست. می دونی حرف حسابش چی بود؟. می خواست ببینه که آیا اسمش روی در یکی از توالت ها هست یا نه. هفتادسال پیش اسم بدمصب ِ زهرماریش رو در یکی از توالت ها کنده بود و حالا می خواست ببیند که آیا همون طوری روی در مونده یا نه. این بود که باهاش همراه شدیم و اونقدر وایسادیم که تمام درها رو دونه به دونه وارسی کرد. و در تموم این مدت یکریز با ما حرف می زد. می گفتش بهترین روزهای زندگیش رو اینجا بوده و یه عالم نصیحتمون کرد که تو آینده چی کار کنیم و چی کار نکنیم. پسر، یارو روحمون رو کسل کرد. منظورم این نیست که آدم بدی بود. نه. نبود. اما لازم نیست که آدم بدی باشی تا دهن بقیه رو صاف کنی. برای مریض کردن روح دیگران تنها کاری که آدم می بایست بکنه اینه که در ضمن این که داره روی در مستراح ها دنبال اسمش می گرده، یه عالم بقیه رو نصیحت کنه .... "

ناطوردشت .. سلینجر ...

.

پ.ن:

نقش دردی به دیوار زمانم ..

.


چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
فراتر از افیون گاهی ..

آدم ها را در مواجهه با دین در ژانرهای متفاوتی یافته ام ..

1- آنها که خدا را از آنجا می خواهند که به مرگ می رسند. دین هم برای آنها یکی از راه های خوشی محض است. لذت امیدواری به زندگی، وقتی  که مرگ ... کم نیستند آدم هایی که دردهای غیرقابل تسکین را با دین تخدیر میکنند. من زیاد دیده ام که دستشان به قرآن تنها در ختم عزیزی می رسد. یا از قرآن آیه های معاد، زن و غذا و جنات تجری من تحت النهار می دانند. چاره ای هم ندارند لابد. تنها پناه برخی دردها انگار متافیزیک است و بس ..

2- آنها که به قول کامو " شخصیت ثابتی ندارند و دنبال یافتن روش ها و چارچوب های منظم در زندگی هستند". دین به آنها شخصیت می دهد. هویت می دهد. اوقات خالی شان را پر می کند. نمازهای بی روح اول وقت، گشنگی های منظمی به نام روزه، عزاداری و مولودی و ختم انعام و همه ی آنچه دیگران به سنت می شناسند و من به ابزار فرویدی شخصیت. دین برای اینها دنیا می سازد. به روح شان شکل و فرم می دهد و از بی وزنی محض به یک وزن مخصوص ناچیزی می رسند ..

3- آنها که دشمنی دارند. برای فرار از سوال های اساسی حمله می کنند تا پس نیفتند. گاهی خودشان هم نمی دانند در سرشان چه می گذرد. ولی هویت شان در مبارزه است. و معمولا اکثر مباحثات روزمره را به فرم دینی می برند تا بتوانند حرفی بزنند و مخالفتی بکنند و تنهایی شان تسکین بیابد ... این راه حل بیمارگونه ی " کوزت وار" را، که برای فرار از تنهایی فریاد بزنی که من از تنهایی نمی ترسم،  به هر شکل مدرنی بنویسی چیزی بهتر ازین که من نوشتم نمی شود. آن ها که می جنگند و می ترسند ..

4- دسته ی دیگر اهمیت نمی دهند و شاد هستند. یعنی این خاصیت نسیان بالفعل را دارند که می توانند به چیزی که کاملا اساسی ست اصلا فکر نکنند. من به برخی هاشان گاهی غبطه می خورم. که فراموشی راه مطمئنی برای خوش حالی مدام است. این دسته که حالا به قول عام آگناستیک یا آپاتتیک هستند دین را به علم می سپارند و علم را هم به دیگران ! .. و لابد چون منطق منطوق و مشخصی برای اثبات خدا نیست میان تمام نشانه های الهی علامت سوال را انتخاب می کنند .. سوال آنها را چند ده سال توی زندگی می برد و می گذارد جلوی جوابی چون مرگ .. بعد از آن را نمی دانم چه می کنند ..

5- دسته پنجم لله هستند و الی الله ..  زندگی شان را برای خدا می خواهند، تا خدا را برای زندگی شان .. نفس می کشند برای خدا .. حرف می زنند برای خدا .. دین را می خواهند برای خدا .. فهمیدنشان هم ممکن نیست اگر اهل نباشی ..

..


شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
حسرت ...

" دو چندان جور، جان چندان کشید از عمر دلگیرم

  که از عِقد چهل نگذشته، چون هشتادیان پیرم !  "

  .

  .


جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
حالا چرا ؟ ...

 

" حالش بدک نبود، فقط گاهی دختر پرستار نفسش را با اکسیژن مددی می‌رساند. از همه شعر خواست، سیمین، من و... که می‌رفتیم دم تختش و برایش می‌خواندیم، او غالباَ دست را حایل و خم‌گر گوش می‌کرد و گوش می‌داد، سیمین غزلی خواند و من قطعه‌ای برای او خواندم، نه چندان طولانی که پیرمرد - چشم و چراغ ما - خسته نشود، قطعه‌ای به نام « شهیدان هنر» که در کتابم آمده، هم بیت اول و دوم را که خواندم:


بسته راه گلویم بغض و دلم شعله‌ور است

چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی

بر رخش شرم شفق دیدم و گفتم، گویا

از غم من به فلک باز خبر داده کسی

 

چشمان گود نشسته و تقریباَ خشک آن عزیز، گویی براق شد، انگار آبی، اشکی نمی‌دانم چه. و گفت: اومید جان، یک‌بار دیگر، از اول بخوان، که اطاعت کردم، خواندم، شمرده‌تر و کمی هم بلندتر، که گفت: های‌های... بارک‌الله بارک‌الله، ساغ‌اُل، ساغ‌اُل، بعد هم باقی ابیات را خواندم، ولی فکر می‌کنم او پس از همان یک دو بیت اول رفته بود توی عالم خودش و از آخر هم گفت: چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی، های‌های از دل من گفته‌ای، اومید جان، من هم یتیم شدم، فحش هم به‌م دادند...

 

  بعد از یک دو ساعت و شام و از این حرف‌ها، ما از او شعر خواستیم، که استاد عزیز، حُسن ختامی، کلامی... گفت قضیة حضرت عباس(ع) را نشنیده‌ای؟ پسر علی(ع) بود، یل بود، اسد‌الله‌الغالب ثانی بود، اما یکی ازین پدرسوخته اشقیا که بارها خواسته بود با حضرت عباس(ع) کشتی بگیرد، یعنی مثلاً جنگ کند و حضرت عباس(ع) محلش نگذاشته بود، وقتی حضرت عباس(ع) در گودی قتل‌گاه افتاده بود و دو تا دستش را بریده بودند، آن حریف اشقیا آمد پیش حضرت گفت: عباس، آی عباس، حالا با من کشتی می‌گیری؟ پاشو. حضرت عباس(ع) فرمود: وقتی آمدی که دست به بدنم نیست!. حالا من چه شعری برای شما بخوانم ؟... "

 

ملاقات با شهریار .. حاشیه ی عاشقانه ها و کبود .. مهدی اخوان ثالث ...


..

پ.ن:

" نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی ...

 

   سنگ دل ..

 

                این،

 

                    زودتر می خواستی ..

 

                                      حالا چرا ؟ .... "


.


شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
برای تهران که در نبود تو غریب بود ...

حتّی مرگ ..

  حتّی مرگ با آن همه زیبایی ...

      نمی تواند تو را

            آنگونه که باید

                         بستاید ..

                           ای زندگی غمگین ما ! ...

.

.

 


جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
شادم که سودایی ندارم ...

خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم

شکسته بالی من در قفس نهان گردید ...

بیدل

.


چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (8) ...

" اگر منصور حلّاج نبود بسیاری همین دو کلمه عربی را هم نمی دانستند :‌‌ انا الحق ! .. "

 


سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
HB2HB ...

نیم عمرم در پریشانی گذشت

نیم دیگر در پشیمانی گذشت ...

..

.

پ.ن:

تولد آدم فقط یه خطه کنار خط های دیگه .. یه رقم یکان به دهگان های دیگه .. یه نشونه که " حواست هست ؟‌ " ..


شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
من هیچ نگفتم الا سکوت باد که اصلا نمی وزید ...

مضحک است که این روزها لذت های ذاتی زندگی هم اذیتم می کند، حتی حیوانی ترین آنها که به هیچ سرمایه ی انسانی یا کوششی در کشف آن نیاز ندارند .. چون خوردن، که شاید تاثیر این چند سال زندگی در غرب است که ذائقه ام را از دست داده ام .. مزه ی هیچ چیز چون سابق نیست انگار .. گوشت که به ندرت می خورم، سبزیجات و غیره هم اغلب دلم را به هم می زند .. زیاد شده است این روزها که گشنه که می شوم لعنت به آسمان بفرستم ...

یا خوابیدن، که ساده ترین فعل انسان و حیوان است .. صبح ها که بیدار می شوم اگر به لحاظ جسمی خسته تر از دیشب نباشم، به لحاظ روحی قطعا رنجورترم .. بیشتر لحظات یک رویا،‌ چه خواب خوب یا مشوش، ‌روی ذهنم سوار است ..  حالا صبح های بسیاری ست که با سردرد و سرگیجه بیدار می شوم ...

یا زن ها .. که در زندگی داستان خاص خود را دارند و دردی ست علی حده .. حکایت همان ترکشی ست در نخاع، که بیرون آوردنش غیر ممکن و تحمل کردن آن بی نهایت درد آور است ..  مثل تیر از کمانی که نیمه در بدنت بشکند، نه بکشد که راحتت کند نه بیرون می شود کشید که تیمارت ...

باری چه می شود گفت؟،‌ که به قول بیهقی به روزگار جوانی پیری دردکشیده شدم ...

..

.

خدا در قرآن می فرماید ما شب را، و زن را، و خانه هایتان را مایه ی آرامش شما قرار دادیم ..  راستش حالا احساس ارمیا را دارم در بی وتن، آنجا که می گوید :

" شب است و خانه هستم، کنار همسرم .. و این هر سه مرا آرام نمی کند .. "

.

.

 


جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ...

" در این شهرِ سردرد

                     جدا افتاده‌ایم در آغوش هم

                                                    خاموش ِ هم

 فراموش هم نمی‌شویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری

 بگذار برای تو از قصه‌ای بگویم که در آن نمیری

 و شعرهای تو درد را

       و شعرهای تو درد را

             و شعرهای تو درد را ...

 یعنی که می‌شود فراموش کنند ؟ ... "

حسین نوروزی

.

.


چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
من، زن، تن و باختن به باقی قافیه های دیگر ...

احساس مادری را دارم که قاتل تنها فرزندش را، تمام زندگی اش را، پای چوبه ی دار ببخشد به هیچ .. بعد دو قدم آنطرف تر، خیال کند با خودش، که حالا که را نباید بخشید ؟ ..  خودم را‌؟ خدایم را؟ زندگی ام را ؟ یا روزگار را ...

..

کاش می شد یک سر این روزگار را گرفت و به دار آویخت ! ..

.

پ.ن: بمیرم؟ بمانم؟ بگریم؟ بمویم ؟ ...


شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود ..

بعدها به سرگذشتم باید افزود که در سواحل پرتغال هم که همه دوتا دوتا یا چندتا چندتا بودند، تنها تنها بود ...

..

.

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم ...


دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
انگار برای تو گریسته باشم ..

" آسمان

       تهمتی است

               لاجوردی ...

   و زمین،

     افترایی که

               می گردد ...

 و من سلطان سرگیجه و تردید

                         که دور محور باد

                                      می چرخم ...

"

در ملکوت سکوت .. سیدحسن حسینی ..


چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
عشق های خنده دار ...

" هیچ قطاری وقتی که گنجشکی را زیر می گیرد، از ریل خارج نمی شود ‌"...

..

.


سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
عاشقانه های سیاسی ...

" و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد ... "

.


دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (8)

" حرف حق می زنی عزیزم. ولی .. باید یاد بگیری هر حقیقتی رو تو صورت طرف مقابل تف نکنی ...  روح و روان آدما از هر حقیقتی عزیزتره .."

رضا کیانیان. چتری برای دو نفر ..

 

پ.ن: اونکه سپردی به باد حسرت تمام دار و ندار ما بود ...


دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (7)

"  ... و بیشتر مردم عامه آنند که باطل ممتنع را دوست دارند. چون اخبار دیو و پری که ابلهی هنگامه سازد و گروهی همچون او گرد آیند ... "

 تاریخ بیهقی

.

پ.ن: زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت ...


دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
از وافور تا کافور !

مرهمی زندگی ام، زخمی اگر مرگم باش !

 که به هر کار خوشا یکسره کاری بودن ...

..

.


شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی ...

یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
در باب عشق و جوانی !

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد ...

..

 


جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
مبتدای بی خبری ها !

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت ...

..

.


چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (6) ..

زنده باد هلاکو خان، که گرچه خون فراوان ریخت و ظلم بسیار کرد، لکن وزیری گماشت چون خواجه نصیر که به زعم دوست و دشمن سرآمد روزگار خویش بود. چنان حرمت دانش  و آداب المتعلمین را داشت که کسی جز تکریم بر علما نکرد ...

..

.

پ.ن: 

أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ  ...

آیا کسانی که دلهایشان بیمار است، خیال کردند که خداوند کینه هایشان را آشکار نمی کند ؟ ...

محمد ٢٩


دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (5) ...

مه فشاند نور و سگ عوعو کند

هر کسی بر طینت خود می تند ...

..

.

پ.ن:

این وسط گوشت قربونی عباسه حاجی .. "

آژانس شیشه ای .. ابراهیم حاتمی کیا ..


یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
خاطرات (1)

جمعه  چهاردهم آگوست

نمی گذارم کسی تا فردوگاه با من بیاید. پدر دلخور است. مادر را نمی فهمم. وحید بغضش را عالی فرو می دهد و مثل همیشه که ناراحت و غمگین است شوخی می کند. راننده تند می رود. گاهی صد و شصت کیلومتر. با اینکه پدر تا پایین آمد که حالیش کند که آهسته براند طرف هیچ به خردش نرفته ست لابد. از من می پرسد : نمی ترسی تند می روم؟. من هیچ نمی گویم. خیال می کند نشنیده ام. دوباره می پرسد. من باز هیچ نمی گویم. شاید خیال کند مریضم یا فارسی نمی دانم یا هرچه از این دست. چه مهم است؟

همیشه موقع رفتن، نماز صبح توی فرودگاه تنها چیزی است که آدمی را آرام می کند. حیف که نمی خواهم سه سال پیش را به یاد بیاورم ولی آن صبح هم صبحی بود شبیه این. نماز را که سلام می دهم دیگر چیزی نمی فهمم تا هواپیما توی نیس فرانسه به زمین می نشیند. باور ندارم که خوابم برده است چرا که ایرانیان لعنتی اطرافم توی هواپیما و این مهماندران کوفتی که مدام هر زهرماری را به حلق آدم می کنند نمی گذارند کسی بخوابد. یکی از ایرانی ها دستبند سبزی بسته و قیافه ی روشنفکرانه ی حال به هم زنی دارد. می خواهد سر صحبت را با من باز کند. جوابش را نمی دهم. سماجت می کند. به فارسی می گویم: " هموطن شما نیستم آقا. دست از سرم بردار. " همه از من می ترسند. خودم هم.

به نیس که می رسم مشکلات آغاز می شوند. هتل ها پر است و من دو ساعت توی فرودگاه با آنها که یک کلمه انگلیسی نمی دانند فرانسه ور می روم تا حالیشان کنم که حالم خوب نیست. باید بروم یک جای خلوت. همهمه ی فرودگاه حالم را به هم می زند. هر لحظه لعنت می کنم تو را که مرا به این حال و راه کشاندی ...

            پدر بزرگم که مردی دنیا دیده بود، میان تمام این بیغوله های پر زرق و برق دنیا اینجا را بیش از همه دوست داشت. دستش را می برد بالا، با انگشت اشاره آسمان را نشان می داد و می گفت  " نیس فرانسه دیدنی ست ..". من نه آن روز حرفش را باور کردم نه این روز. که واقعا هیچ جای این شهر برایم دیدنی نیست. دیدنی ترین منظره ی دنیا برای من، پدرم بود وقتی که از سر کار بر می گشت. گرچه سالهای سال آنقدر دیر می آمد که لاجرم به خواب می دیدمش اما ...

دست آخرهتلی پیدا می کنم. تاکسی زیادی گران است. تصمیم می گیرم با اتوبوس بروم. وضع اتوبوس افتضاح است. کسی خارجی بودن را نمی فهمد. انگار که توی میدان خراسان از کسی آدرس کوچه ای در سانفراسیسکو را پرسیده باشی. گیجم. ولی خوب است. دارم کفاره ی تمام هوشیاری های گذشته را پس می دهم ..  پیرمردی دست دختر جوانش را گرفته است و به من لبخند می زند. یعنی که می فهمم دردت را. و کمک می کند همین یک چمدانی را که نازنین مادر به زور بسته است جابجا کنیم. دخترش روی هر پیچ روی من می افتد و با پدرش دو تایی می خندند. به ناچار بلند می شوم می ایستم و پسر دیگری جایم را می گیرد. و باز دختر هر پیچ روی او می افتد. حالا سه تایی می خندند.

از راننده می پرسم کجا باید پیدا شوم. داد می زند. بلند. طوری که صدایش را نمی شنوم. بعد آهسته تر می گوید که دو شهر پیش باید پیاده می شدی. و من در می مانم که چه باید کرد .. پیاده می شوم و سراغ تاکسی را می گیرم. نیست. واقعا نیست. تاکسی توی این شهرکه دیگران به آن ویلالوبه می گویند معنی ندارد. شهری ست مبهم و به هم ریخته. غیر از پیرزن ها که توی ایوان لخت ایستاده اند و برای غریبه ها دست تکان می دهند دیگران توی آب شنا می کنند.

مردی از آب بیرون می آید و سلام می کند. تونسی الاصل است. آدرس می پرسم. می گوید مرا می رساند با فلان مقدار پول. حوصله ی بحث ندارم. همانطور خیس روی صندلی مینشیند و پول را اول می گیرد. سر راه نگه می دارد و تمام پول را سیگار می گیرد و ودکا. سیگار را یکی پس از دیگری می گیراند و شیشه ی ودکا را پرت می کند روی صندلی کناری. با خنده می گوید که اول سیگار و بعد الکل. من با پوزخند به او می فهمانم که درهمه کار ناتمامی، که اول الکل است و بعد سیگار ..

هتل بسیارزیبایی است. شاید بهترین هتلی است که  تابحال رفته باشم. ایوانش به دریا می رسد. بوی قهوه سراسر اتاق را پر کرده ست.  به روی تخت می افتم. دو شب است که نخوابیده ام. چشمهایم که روی هم می رود یادم می آید که باید تلفن می زدم. سراسیمه بیرون می آیم. هیچ شماره ای یادم نیست. اینست که برای وحید ایمیل می فرستم. بغضی بی پایان می گیردم.

صبح با صدای منشی که با حیرت مرا می نگرد بیدار می شوم. " موسیو؟ ووزت آنفوم؟ ". و چند دقیقه طول می کشد که بفهمم کجای این دنیای زهرماری هستم. دیشب روی صندلی لابی هتل خوابم برده ست. و دراتاقم چهارطاق باز بوده ست تمام شب. نگران می شوند که طوریم شده باشد. می گویم " حالم خوب است. خیلی خوب". اتاق را پس می دهم. آدرس قطاری را می پرسم که مرا به روستایی در مرز فرانسه و اسپانیا می برد. چهارده ساعت فاصله است. اولین بار است به مقصدی می روم که نه کسی انتظار مرا دارد و نه من انتظار کسی را ...

ده دقیقه ی دیگر قطار راه می افتد. پشت بلیط شعری از پل الوار مینویسم، که:

زخمی بزن عمیق تر از انزوا اکنون ... "

 


پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
خوشی ها و روزها ..

" سرانجام ساعت رهایی ام نزدیک می شود. بدون شک ناشیگری کردم، بد شلیک کردم. کم مانده بود گلوله به من نخورد !.  البته بهتر بود که با گلوله ی اول بمیرم، اما هرچه بود نتوانستند بیرونش بیاورند و عارضه های قلبی م آغاز شد.  ولی خیلی طول نمی کشد. در این مدت تنها کاری که از دستم بر می آید این است که سعی کنم ترتیب دلهره آور وقایع را به یاد آورم. اگر اینقدر ضعیف نبودم، اگر آنقدر اراده داشم که بتوانم بلند شوم و بروم، دلم می خواست در اوبلی بمیرم !. همان باغ بزرگی که تا پانزده سالگی همه ی تابستانها را در آنجا گذراندم. هیچ جا به اندازه ی آنجا از مادرم انباشته نیست، بس که حضورش _ و از این همه بیشتر غیبتش _ آنجا را آکنده از وجود او می کرد. مگر نه اینکه غیبت، برای کسی که دوست می دارد مطمئن ترین، کاراترین، زنده ترین، بی زوال ترین، و وفادارانه ترین حضور هاست؟

{...}

همه ی این جدایی ها، مرا ناخواسته به فکر آنچه جبران ناپذیر بود و روزی فرا می رسید می انداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم .. عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته بود خودم را بکشم. بعدا غیبت مادرم چیزهایی ازین هم تلخ تر به من آموخت. آموخت که آدم به غیبت عادت می کند و این عادت به نبودن عزیزان از نبودنشان ناگوارتر است ...

"

مارسل پروست .. خوشی ها و روزها ..

.

پ.ن: حقا که غمت از تو وفادارتر است ....


یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (4)

" شغال بیشه ی مازندران را نگیرد، جز سگ زرد مازندرانی ... "


چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (3)

" خیلی ازین جامعه ستیزان بی مروت حالا در دولت فدرال برای ما مقامات بزرگی شده اند، انگار نه انگار که روانی اند، انگار رهبرند. زمام امور را به دست گرفته اند. زمام امور ارتباطات و مراکز آموزشی را به دست گرفته اند، لابد ما هم لهستان اشغالی هستیم!

شاید به خیالشان کشیدن کشور ما به جنگی بی پایان کاری سرنوشت ساز است. چیزی که باعث رشد این همه جامعه ستیز در شرکت ها و حالا در دولت شده این است که آن ها بسیار قاطع اند. هر روز خدا یک بامبولی علم می کنند و هیچ پروایی هم ندارند. برخلاف مردم عادی، هیچ وقت دچار شک و تردید نمی شوند، دلیلش هم ساده است!، به درک که بعدش چی پیش می آید. اصلا قادر نیستند بفهمند. این کار را بکنید! آن کار را بکنید! نیروهای ذخیره را بسیج کنید! مدارس دولتی را به بخش خصوصی واگذار کنید! به عراق حمله کنید! خدمات بهداشت عمومی را قطع کنید! تمام مکالمات تلفنی را استراق سمع کنید! مالیات پولدارها را قطع کنید! سپر موشکی چند تریلیون دلاری بسیازید! گور پدر احضاریه های دادگاهی و سازمان های حفاظت از محیط زیست و روزنامه ی این دیز تایمز، اصلا به {...} !

معضل مصیبت باری گریبانگیر قانون اساسی ارزنده ی ماست که نمی دانم چطور می شود برطرفش کرد. و آن این است که فقط خل و چل ها می توانند رئیس جمهور شوند. این قضیه حتی در مورد مدارس هم صدق می کند. فقط بچه هایی که شرارت از سر و رویشان می بارد می خواهند مبصر کلاس شوند .. "

مرد بی وطن ... کورت ونه گات ..


چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (2)

" روسو دیوانه، ولی تاثیرگذار بود. هیوم عاقل بود ولی پیروانی نداشت .. "

برتراند راسل ... تاریخ فلسفه ی غرب ...


شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
حالا حکایت ماست (1) ..

" چون از کران بازار عاشقان درآوردند، و میان شارستان رسید، میکائیل بدان جا اسب بداشته بود، پذیره ی وی آمد. وی را مواجر خواند و دشنام های زشت داد. حسنک در وی ننگریست و هیج جواب نداد. عامه ی مردم او را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد و از آن زشت ها که بر زبان راند، و خواص مردم خود نتوان گفت که این میکائیل را چه گویند. و پس از حسنک این میکائیل که خواهر ایاز را به زنی کرده بود، بسیار بلا دید و محنت ها کشید، و امروز بر جای است و به عبادت و قرآن خواند مشغول شده است، چون دوستی زشت کند چه چاره از باز گفتن؟

 ....

 و آن روز که حسنک را بردار کردند، استادم بونصر روز بنگشاد و سخت غمناک و اندیشه مند بود چنان که به هیج وقت او را چنان ندیده بودم، و می گفت :‌ چه امید ماند؟ .. و خواجه احمد هم بر این حال بود و به دیوان ننشست ... "

تاریخ بیهقی ... ذکر بر دار کردن حسنک وزیر ...ژ

 

پ.ن.1 :  از انقلاب که به آزادی می رفتم صالح برایم می گفت : " زندگی ما مثال یخ فروشی در تابستان است! .. آنقدر سرمایه نمی بریم که از کف مایه می دهیم .. "

پ.ن.2: آن فعل بد او در سر او پیچد .... الحمدلله ...

پ.ن.3:  یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد ...

پ.ن.4 : و دانشگاه یتیمی از فلز بود امروز ..


Home E-mail