Enkratic
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ رئيس سازمان ايرانگردی و جهانگردی :

  " تا 20 سال ديگر درآمد توريسم در ايران با درآمد نفت برابر خواهد شد ... "

 

- پ.ن : منظورشان اينست که تا بيست سال آينده نفت تمام خوهد شد ...


چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ از روی دست من که بنويسی آخرش همين طور ميشود .. ميدانی ... سياهی را بر بعضی ها از پيش نوشته اند ..نگاه کن ... ببين .. همه ی صفحه را سياه کرده ای ... حالا باز با خودت زمزمه کن ٬ فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت! ... حالا اشکالی ندارد ... فردا دوباره هوا روشن ميشود ... حالا چه خواب باشی ٬ چه خودت را به خواب زده باشی! ...

 پ .ن : تصوير يکی از آخرين سرقت های بنده  ! ... 


سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ آيا هنوز  بر اين عقيده اي كه

 دو دو تا  مساوي  چهار است ؟

 و هيچ قصد توبه نداري ؟ ...

 


دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
ـ شاعری سودايی

در خيالی که نداشت !

برتر از حافظ و خلّاق تر از سعدی بود ....

ليکن از بخت بدش

دائما در صف ابداع و سخن پردازی

نفر بعدی بود! ................

دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ يک دل ديگر ارادتمند ماست .....


شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ از غمش بی کم و کاست ٬ شاعری شعر نوشت ... دود از صفحه ی کاغذ برخاست ....


جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديم ...

 گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود ميگذرم ...

پ .ن : حسن تعليل برای ادامه ی مزخرف نگاری های روزانه .!


پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ‌ بر ما گذشت نيک و بد امّا تو روزگار ٬ فکری به حال خويش کن که اين روزگار نيست !!


پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ميدونی چرا مينويسم؟

عمراً .....


چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

شب و نگاه خيس ترديد .....

خداوندان خواب آلوده ی نا سپاس من٬  امشب نيز پی برده اند ترديد مرا در پرستيدنشان ....


دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

كپی بهار راكوبيده ام به ديوار

تابلوی نفيسم

به سرقت رفته است! ...


یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

دوست داشتم يه اتاق بزرگ داشتم با ديوارای
سفيد سفيد که پنجره اش رو به يه درياچه آروم باز بشه...

بعد میرفتم با حوصله تمام ديواراشو سياهِ سياه ميکردم.
پنجره ها رو ميبستم و تو اون تاريکی میشستم فکر ميکردم! ...


یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

بايد استفاده بهينه کرد

ازدل ....

عشق کجاست؟


جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ باور کن عکس عمّه ات در چهار سالگی هيچ جذّابيتی برای من ندارد که برام Forward  ميکنی ....


جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ سهم من از تو

بجز يک رسوايی هميشگی

بجز آن خواب های آشفته

به غيز از لذّتی آغشته با اندوه

يا گمشده ای  

خموش و بی قرار

و مرده و مدهوش

چيزی نيست ... باور کن ...


جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ همه ی انسانها با هم برابرند ؟

پ.ن : شديدا مخالفم ....


پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

وبلاگ باحالی داشتی قبلا...ديگه به من سر نزن..!


پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
Chime

هيچکس اونقدر جذاب نيست که بخوای يه عمر
باهاش زندگی کنی و ازش خسته نشی..


پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ تازگيا اول از خواب ميپرم،بعد تازه کابوسام شروع ميشه..


دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

فاخته

می خواند .. پرواز ميکند .. می خواند

چه زندگی پر مشغله ای!


یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ همه چيز به همين سادگی است ... بيهودگی های مکرّری که سخت تکرار ميشوند ... روی پلّه های دانشکده مينشينی تا امتحان شروع شود ... دقايق ساده ميگذرد ... دقايقی که خوب ميدانم بعدها بايد حساب آنها را پس بدهم ... من هم روی اين زمانها سوار ميشوم و در روياهايم تصاوير بديعی ميسازم ... تصوير افراد مختلف را در ذهنم عوض ميکنم ... چشمهايش را باريک ميکنم تا اندکی از حالت طبيعی خارج شود ... موهايش را هايلايت ميکنم ... ابروهايش را ميکشم .... قيافه اش قابل تحمّل تر ميشود ... اه .. خوشم نيومد ... شيفت ديليت ميکنم ... دوباره از نو ميکشم .... هر بار از دفعه قبل بدتر ميشود ... قسم ميخورم لذّت اين بيهودگی را با هيچ چيز عوض نميکنم ... ساعت را ميبينم ... ده دقيقه ی ديگر مانده ... دانشگاه خلوت است ... صدای ناهنجار ديگران در اين ساعات محو شده است .... جز صدای اين ليلی و مجنون دانشگاه که مدام مزخرفات يکديگر را تکرار ميکنند چيزی به گوش نميرسد ..... امتحان که تمام ميشود بايستی رانندگی وحشتناک اطرافيان رو تحمّل کنی ... زير پل پارک وی ميکوبی به ماشينش ... حوصله Negotiate  نداری... خوشبختانه او هم ندارد ... شماره مبايل ميدهی... به انضمام ID ياهو ! ... به همين سادگی تمام ميشود ...


شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ " ای که سياهه چشمات ٬ همرنگ روزگارم ..... "

 پ.ن : میشه دوباره لنز آبی بذاری موهاتم های لایت کنی ؟؟ ...


چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ حرف را بايد زد ...

  درد را بايد گفت ....

  سخن از درد من و جور تو نيست لا مصّب! ...


چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ ای شما ابله تر از تعریف خوشبختی،

 ای شما خالی تر از بیهودگی هاتان ..

 ای شما تصویر بودن را خیالی خام ...


چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ به هيچ چيز آنقدر اهميّت نميدهم که به آن اهميّت ندهم ....


چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ هرگز از مرگ نهراسیدم...

اگر چه دستانش از ابتذال هم شکننده تر باشد...



سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

عاقبت روزی از اين همهمه بر خواهم گشت...


چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

ـ ديدار به قيامت .... ما رفتيم و دل شما را شکستيم ... همين ...


سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

 

صدای تو خوب است...