Enkratic
پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٤
الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکين بولايه علی ..

...


چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٤
خوابگرد قصّه های شوم را مانم ..

من آمدم تا بگذرم چون قصه اي تلخ 
در خاطر هيچ آدميزادي نمانم 
 اينجا نيم تا جاي كس را تنگ سازم 
من چون خداوندان بي همتاي گفتار 
بي مايگان را از ره تاريخ رانم ! ..

اي جغد ها ، اي زاغ ها غمگين مباشيد 
زيرا اگر دشنام زيبايي شما را رانده از باغ
و آوازتان شوم است در شعر خدايان 
من قصه پرداز نفس هاي سياهم
فرخنده مي دانم سرود تلختان را
من آمدم تا بگذرم ، آري چنين باد  ...

پ.ن :  آری .. چنين خوش ست ..


دوشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٤
دين افيون توده هاست ؟!

ـ به بهانه ای بر آن شدم تا چندخطّی من باب اين کلاه ِ گشاد مارکس بنويسم .. می بخشيدم که تا اندازه ی حساب ايجاز و اطناب از دستم شده است .. با اين همه ٬ لا يمسّه الا المطهّرون ! ..

نويسنده: Enkratic

شنبه، 24 دى 1384، ساعت 21:2

کارل مارکس که خود ملحد بوده است چنین نوشته است که : " دین افیون توده هاست". این جمله معمولا چنین تعبیر می شود که دین چشم مردم را بر حقیقت وضع امور جامعه می بندد و لذا آنان را در برابر بهره کشی و کنترل اجماعی آسیب پذیر می سازد. برخی برآنند که کمونیسم را نیز می توان به سان یک دین نگریست و مارکس در حقیقت این گزاره را به طور غیر مستقیم من باب همین تعبیر گسترش داده است ..

پیش از آنکه به ذکر برداشت مفصّلی از این تعبیر بپردازم ٬ به نظر می‌رسد موانع مفهومی در این مبحث را مطرح کنم که به چهار دسته قابل تقسیم‌اند: تعریف دین، انواع و اقسام دین، انواع و اقسام دینداری، و ملاک و معیار تشخیص دینداری ... تاکید بر این نکته می‌تواند در جهت زدودن برخی از مشکلات نظری و مفهومی به ما کمک کند. در بسیاری از منابع و مکتوباتی که به زبان‌های اروپایی وجود دارد، آنها نیز از تفکیک این چهار مورد عاجز مانده‌اند؛ چرا که تعریف دین غیر از انواع و اقسام دین است. همین طور انواع و اقسام دین، غیر از انواع و اقسام دینداری است. این سه مورد نیز با ملاک تمییز و تشخیص ملاک دینداری متفاوت هستند.

اگر از اصطلاح معروف دکارتی در ارائه تعریف دین استفاده کنیم و بگوییم که ما چاره‌ای جز این نداریم که وقتی درباره مفهومی سخن می‌گوییم، آن مفهوم وضوح و تمایز پیدا کند، آن وقت در تعریف دین که در جهت تمایز و مفهوم دین باشد، به مشکل برمی‌خوریم. به تعبیر دیگر، ما در دین یک بخش سلبی و یک بخش ایجابی داریم؛ بخش سلبی به تمایز مفهوم دین مربوط می‌شود و بخش ایجابی به وضوح مفهوم دین بازمی‌گردد. در بخش سلبی باید روشن شود که دین هیچ یک از مفاهیمی مانند مفهوم معنویت، اخلاقی زیستن، عرفان‌نگری، تعبد، ایمان، خرافه‌پرستی، بت‌پرستی، و خشک مقدسی نیست. این هشت پدیده بسیار به دین نزدیکند. اما واقع این است که دین نیستند. به هر حال به هر کدام از این موارد که نزدیک شویم، غیر از دین است. بنابراین در قسمت سلبی باید تعریفی به دست دهیم که شامل هیچ یک از این هشت مورد نباشد. به تعبیر دیگر، اگر کسی بخواهد تعبیری از دین ارائه کند که یکی از هشت مفهوم با دین مساوقت یا مساوات پیدا کند، می‌بایست دلیلی ارائه کند.

در اینجا هم مشکلات عدیده‌ای وجود دارد که به چهار دسته تقسیم می‌شود: یکی اینکه تعاریفی که برای دین شده، گاهی تعاریفی هستند که جامع افراد نیستند. یعنی تعریفی از دین ارائه می‌شود که همه دین‌ها را شامل نمی‌شود. گاهی تعریف‌ها نیز مانع اغیار نیستند. یعنی تعریفی به دست می‌دهیم که شامل همه ادیان می‌شود، اما شامل چیزهای دیگری غیر از دین نیز می‌شود. در تعریف اول مفهوم دین بسیار بسته است و در تعریف دوم نیز بسیار باز و بسیط است. مثلا اگر تعریفی از دین به دست دهیم که شامل مارکسیسم هم بشود، یا شامل فرویدیسم و لیبرالیسم بشود، این تعاریف به نظر می‌آید که تعریفی گشاده ‌تر از آن چیزی است که محل نظر است ...

مشکل دیگر تعریف از دین این است که بیش از حد بدبینانه باشد و تعریف بدیبنانه از دین، یعنی در تعریف نوعی بدبینی نسبت به دین اشراف و گنجانده شده است. وقتی گفته می‌شود دین افیون توده‌هاست، یک نوع تعریف بدبینانه از دین است. از این تعاریف کم نیستند، مخصوصا نزد کسانی که در نهضت اول و دوم روانشناسی (رفتارگرایی و روانکاوی) کار می‌کردند، به این قسم از تعاریف بسیار برمی‌خوریم. قسم چهارم نیز ارائه تعارف خوش‌بینانه است. وقتی شما دین را به اخلاق تعالی یافته و یا دین را تعریف به بهترین و زیباترین کاری که با تنهایی خود می‌توان کرد، سوق دهید، تعریفی خوش‌بینانه از دین ارائه کرده‌اید ! ..

یکی دیگر از مشکلات این است که شما بخواهید تعریفی از دین ارائه کنید که مانع افراد نباشد، جامع اغیار نباشد، و خوش‌بینانه و بدبینانه هم نباشد. به تعبیری چنین نیست که چهار تعریف معیوب وجود دارد و ما تعریف پنجمی ارائه می‌دهیم که هیچ‌کدام از این عیب‌های چهارگانه را نداشته باشد ..

در نگاه نخست شاید به نظر آید که بهترین راه برای تعریف واقع‌بینانه از دین این است که از میان ادیان جهانی چند مولفه مشترک را بیابیم و آن چند مولفه را در تعریف دین بگنجانیم و بگوییم که دین شامل این نکته‌هاست. لذا کسانی که در روانشناسی دین، جامعه‌شناسی دین، تاریخ ادیان و حتی کسانی که در فلسفه دین کار کردند، گفته‌اند باید از ارائه تعریف دین دست برداشت. تعریف ارسطویی از دین که به ذات دین می‌پردازد و تعریف "لاک " که به ویژگی‌های اسمی دین می‌پردازد، نمی‌تواند راهگشا باشد. بنابراین باید به تعریف شباهت خانوداگی ویتگنشتاینی پرداخت. البته به نظر من شباهت خانوداگی ویتگنشتاینی همان مشکلات جان لاک و ارسطو را دارد. تعریف روش ویتگنشتاین چیزی است که جان هیک در آثارش از آن بسیار دفاع می‌کند و می‌گوید که دین چیزی نیست که بتوان به شیوه ارسطویی و لاکی تعریف کنیم. چاره‌ای جز این نیست که به شباهت‌های خانوادگی ویتگنشتاینی تن دهیم. به نظر من این هم قابل دفاع نیست. شباهت خانوداگی ویتگنشتاین می‌گوید که لااقل یکی از آن ویژگی‌ها را که هر چه بخواهد دین تلقی شود باید داشته باشد.

فرض می‌کنیم که تعریفی از دین ارائه کردیم. با ادیان و آئینی همچون اسلام، مسیحیت، یهود، بودا، شینتو، دائو، جین، کنفوسیوس، زرتشت، هندو که در میان خود به مذاهب، فرق، و نحله‌های مختلف تقسیم شده‌اند، چه کنیم. این ادیان در بینشان انواع و اقسامی دارند که مانع از این می‌شود که همه آنها را از یک سنخ بدانیم. دین از یک "جنس" نیست و این جنس، انواعی دارد که انواع آن قابل فروکاستن به یکدیگر نیستند. دین‌های جهان بسیار متنوع‌اند. بحث بر سر تکثر دین نیست که چیز واضحی است، بلکه بحث بر سر تنوع دین است که چیز واضحی نیست ...

آدمی طابق تعاریف روانشناسی دارای چهار ساحت است: ساحت باورها و عقاید که ساحت اعتقادات و دانش‌های ماست. ساحت دوم، ساحت احساساسات و عواطف است که ساحت امید، آرزو، اندوه، دوستی‌ها و دشمنی‌هاست. ساحت سوم، ساحت خواسته‌ها و نیازهای ماست. این سه ساحت، ساحت‌های درونی ماست و در درون ما قابل ملاحظه‌اند. ساحت چهارم وجود انسان به ساحت عمل تعبیر می‌شود. این ساحت به دو قسم تقسیم می‌شود: عمل درونی و عمل بیرونی. وقتی می‌گوییم یک عمل، عمل درونی است، یعنی فقط "عامل" آن فعل از آن با خبر است. وقتی می‌گوییم یک عمل عمل بیرونی است، یعنی افراد دیگری غیر از خود "عامل" هم می‌توانند از آن با خبر شوند. ادیان غیر از انواع، کثرت دارند و کثرت آنها بسته به این است که به کدام یک از این ساحت‌ها توجه بیشتری داشته باشند. چارلز موریس از بزرگ‌ترین روانشناسان دین می‌گوید ما می‌توانیم ادیان جهان را به ادیانی که عمل درونی در آنها ارزش بسیار بالا دارد و احساسات و عواطف ارزش بسیار پایین دارند، تقسیم کنیم و مثال این نوع نگرش دین بوداست !

همچنین می‌توانیم به ادیانی اشاره کنیم که در آنها احساسات و عواطف ارزش بالایی دارند و عمل بیرونی ارزش بسیار کمی دارند، مانند ادیان دیونوسوسی. دسته دیگر ادیانی هستند که در آنها عمل بیرونی ارزش بسیار بالا و عمل درونی ارزش کمی دارد. بسیاری از ادیان جدید ظهور یافته در غرب از این دسته هستند. موریس این دسته را ادیان پرومته‌ای می‌نامد. دسته‌ای دیگر از ادیان ادیانی هستند که در آنها عمل درونی ارزش بالایی دارد و احساسات و عواطف ارزش بسیار پایینی دارد، مانند آیین کنفوسیوس. موریس می‌گوید مسیحیت کنونی نیز به این نحو است !! . دسته‌ای دیگر از ادیان، ادیانی هستند که در آن عمل درونی ارزش بالایی دارد و عمل بیرونی ارزش بسیار کمی دارد. و باز ادیانی وجود دارند که در آنها احساسات و عواطف ارزش بالایی دارد و امور درونی ارزش پایین دارد. موریس می‌گوید پیام اصلی حضرت محمد(ص) این بوده است. دسته‌ای دیگر از ادیان نیز وجود دارند که میان عمل درونی و عمل بیرونی و احساسات و عواطف تعادل برقرار کرده‌اند. موریس می‌گوید همه شاخه‌های آئین هندو و آئین دائو از این دسته هستند...

حال حرف من اینجاست که دینداری با دین فرق می‌کند ! . دینداری التزام به دین است. در دینداری ما صورت‌های مختلفی درباره دین داریم و مهم‌ترین بحث این است که انسان‌هایی که متدین به ادیان و مذاهب جهان می‌شوند، سنخ روانشناسی آنها با یکدیگر فرق می‌کند و از این رو دینداری آنها نیز متفاوت است. در باب تیپولوژی‌های معنوی افراد آثار بسیاری نوشته شده است، اما من به تیپولوژی خانم مری لیدا اشاره می‌کنم. ایشان می‌گوید ما می‌توانیم سنخ‌های روانشناسی آدمیان را به چهار سنخ مشخص کنیم: انسان‌های کنش‌گر و انسان‌های کنش‌پذیر. هر کدام از فعال‌ها و یا منفعل‌ها هم در درون خودشان به دو دسته درون‌گرا و برون‌گرا تقسیم می‌شوند. ایشان می‌گوید سنخ‌هایی که کنش‌گر و فعالند و برون‌گرا نیز هستند، وقتی به دینی رو می‌آورند، افرادی انقلابی می‌شوند؛ انقلابی به این معنا که با دین و ارتباطات دینی‌شان می‌خواهند نظم جهان را تغییر دهند ..

کسانی که کنش‌پذیر و منفعلند، اصلا به تغییر ساختار اجتماعی فکر نمی‌کنند، بلکه به دنبال عشق و شفقت برای تک تک افراد انسانی هستند. اینها افرادی هستند که می‌خواهند به هر ترتیبی که شده از دردها و رنج‌های مردم بکاهند. کسانی که کنش‌پذیر و درون‌گرا هستند، کسانی هستند که اهل عبادت و مراقبت‌اند و بیشتر اهل خلوت و تنهایی هستند. اینها در هر دینی باشند، به همین گونه رفتار می‌کنند. کسانی که کنش‌گر و فعال و درون‌گرا هستند نیز معمولا به دنبال ریاضت و تقویت اراده هستند تا از این طریق بتوانند به شهود برسند.

والتر کلارک از روانشناسان بزرگ می‌گوید برخی دینشان امر شخصی است و برخی دینشان دین موروثی است. بعضی خودشان یک دینی را یافته‌اند و تشخیص داده‌اند. این تفکیک بین دین شخصی و دین موروثی، همان تفکیک بین دین فردی و جمعی است. که‌یر که‌گور نیز می‌گوید برای اینکه ما حقانیت مسیح را اثبات کنیم، باید اثبات کنیم که مسیحی هستیم. چه سودی دارد که مسیحیت حق باشد، اما من از آن بهره‌ای نداشته باشم. که‌یر که‌گور می‌گفت کسی مسیحی است که مانند مسیح زندگی کند، یا کسی مسیحی است که تلاش کند مثل مسیح زندگی کند. بنابراین این مهم است که من موافقت با مسیح داشته باشم یا اینکه این مهم است که من کوشش داشته باشم که برای موافقت با مسیح زندگی کنم !! ..

فردی وجود دارد که از اول عمر تا آخر عمر معتقد بوده که خدا وجود دارد. اما برای اینکه معتقد شود که خدا وجود دارد، هیچ کاری هم نکرده و هیچ وقتی نیز صرف نکرده است. این را در نظر بگیرید با کسی که از اول تا آخر عمرش را صرف مطالعه درباره عدم وجود خدا کرده است. مولوی می‌گوید خفاش آفتاب گریز است، اما می‌گوید من معتقدم که آفتاب‌پرستی بزرگ‌تر از خفاش وجود ندارد. برای اینکه هیچ کسی نیست که در تمام طول عمرش به فکر آفتاب باشد. آفتاب‌پرست واقعی خفاش است، چون تمام زندگی‌اش بر اساس آفتاب تنظیم می‌شود ..

"سیمون وی" می‌گفت بیشتر متدینان جهان سلبی‌اند. "سیمون وی" معتقد است که تدین یعنی توجه به پیام. نیچه نیز می‌گوید بزرگ‌ترین پیروان شکارچیان هستند. شکارچی برای این به دنبال آهوست که او را بکشد و از او تغذیه کند. ولی مجبور است به دنبال آهو باشد و هر جا که آهو رفت آن را تعقیب کند. کسانی هستند که تا آخر عمرشان شکارچی دین‌اند، ولی در واقع پیرو دین هستند، چون اهتمام به دین دارند. فرض کنیم که تمام آن مباحث را پشت سرگذاشتیم و به مقصود رسیدیم. اما اکنون پرسش این است که ملاک دینداری چیست؟ اولین بحث در ملاک دینداری این است که بدانیم آیا باید از خود فرد پرسید که دیندار است، یا اینکه باید بدانیم که دیندار هست یا نه؟ برخی از امور را باید از خود شخص پرسید و برخی دیگر را از کسانی که ناظر به امورند باید پرسید و برخی امور نیز جمع میان آن دو است. ویتگنشتاین از جمله فیلسوفانی است که دینداری را امری درونی و انفسی می‌دانست ..

او می‌گفت از بیرون نمی‌توان درباره دینداری کسی قضاوت کرد، خود شخص باید احساس کند که دیندار است، یا خیر. مطلب دوم این است که باور به دین چگونه سنجیده می‌شود. وقتی کسی می‌گوید من به خدا باور دارم، با کسی که به خدا باور ندارد، تفاوتشان در کجاست. باور یک امر درونی است. کسانی گفته‌اند حضور در مراسم دینی را می‌توان علامت دینداری دانست. برخی نیز عبادات و پرداخت وجوهات شرعی را ملاک تشخیص دینداری دانسته‌اند. اگرچه این ملاک هم محل اختلاف است ..

ماحصل حرف این است که چون در هر چهار بحث قول فصلی وجود ندارد که همه بر آن اجماع داشته باشند، بنابراین به نظر می‌آید تنها راه این است که ما به تعاریف تسریعی رجوع کنیم و در سنجه‌های دینداری آنها را روشن کنیم. یعنی هر وقت بخواهیم یک تحقیق آماری در هر کشوری انجام دهیم، باید تعریف خودمان را از دین، نوع دین و انواع دینداری مشخص کنیم. نتیجه این می‌شود که هیچ سنجه‌ای برای دینداری وجود ندارد که بتواند همه دین‌ها و همه انواع دینداری را پوشش دهد و بنابراین همه این تحقیقات می‌توانند نو شونده باشند ..

 

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤
ذلک فضل الله یوتیه من یشاء ....

 

 اگر دختر بود اسمش را بگذارید انار ، از این انارهای سرخ که دانه های دلشان پیداست و بگویید همان حوالی بیست سالگی برود عاشق پسری شود ؛ اسماعیل و هیچ خيال آن نباشد که پدرش ابراهیم هست یا نه! فقط حواسش باشد پسرک گردنش را از زیر تعبیر صادقانه هیچ رویای پیغمبرانه ای ندزديده باشد ! ...

 اگر پسر بود اسمش را بگذارید ابراهیم ... و از قول من توصيه اش کنيد که "در دل ندهد ره پس ازين مهر بتان را ! ... چرا که ديگر همه فهميده اند که اگر با او نبودش هيچ ميلی .......   

 

 

 پ.ن : قَلبُ المُومن بين اصبَعَين مِن اَصابعَ الرّحمن (فيه ما فيه .. مولانا)


سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٤
ياد باد آنکه ...

ـ  درمان قفس گزيدگان پر زدن است

   پر در طلب ِ پرده ی ديگر زدن است

   پرواز  ِ جنون مکن که در وادی عشق

   آغاز شدن به سيم ِ آخر زدن است !! ..

 

پ.ن.۱ : برناردشاو جايی می نويسد :

 " ترک کردن سيگار آسانترين کار موجود در اين جهان است ٬‌ اين را ميدانم چراکه خودم صدها بار آنرا انجام داده ام ! "  ..

پ.ن.۲ : حالا دلم برای احمد کاظمی هم تنگ خواهد شد ...

پ.ن.۳ : "  قشنگ بمیر ! نیمه کاره خوب نیست... "


جمعه ۱٦ دی ۱۳۸٤
زهر از قِبَل تو نوشداروست ...

ـ نمی دانم اين لحظه ها چه اصراری به طی شدن دارند ..

پ.ن :  ِمنَ النّاس َمن یَعْبُدُ اللهَ علی حََرْفٍ َفانْ اصابَه خَیر َاطمانّ بهِ و َءانْ اَصاَبته ِﻔﺘﻨﺔ  انقَلبَ علی وَجههِ خَسِر الُدنیا و الاخِرﺓ ذِلکَ هُو الخُسرَانُ المُبینُ ...


سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤
Tender Death ...

ـ دام هستي نيست زنجيري كه نتوان پاره كرد

               اين قَدَر افسردگي از همّت نامرد ِ ‌ما ست ... 

             بيدل


جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
من اين بيداد بر خود می پسندم ...

ـ خواستم چند خطّی به پاسخ نامه ات بنویسم که فرصت نشد .. البته شاید کمی اغراق است که بگویم مجال سخن تنگ بود ٬ چرا که این روزها سرشار از فرصت هایی ست که برای حقیر تر از تو گذرانده ام ! حقیقت آنست که نوشتن از بسیاری چیزها برایم سخت شده است و بیشتر می پسندم درباره اش حرفی نزنم ... امّا می توانم داستانی برایت نقل کنم که در زمان کودکی سخت در من اثر گذاشت و معرفتی که از آن بر گرفتم هنوز در زندگی روزانه ام جاری است ..
داستان از زندگی پادشاهی مدبّر و فهیم بود که پس از سالها فتوحات بیشمار و پیروزهای مسلسل ٬ در آخرین جنگ زندگانی اش شکست خورده و اسیر شده بود ... شکستی چنان سخت که خودش ٬ خانواده اش  و  تمام خادمان و سپاهیانش به هزیمت رفته بودند .. پادشاه در حالتی زار و نزار چنان که دست و پاهایش به آغل  ِ کثیفی زنجیر شده بود ٬ شاهد زنجیر شدن  یارانش بود .. پسر و دخترش را دید که به زنجیر کشیده و با خفّت تمام از جلویش  می گذرند ... گریه نکرد ... شاید هیچ نگفت ! ... امّا بعد از آنها یکی از خدمتکارانش را دید که چون دیگران ذلیل و علیل می گذرد ٬  او هم به زنجیر کشیده شده بود ... پس بنای نالیدن و زاری و موی کندن گذاشت (!) ...
می بینی ؟ .. زمانهایی هست که آدم نباید گریه کند ٬ وگرنه ناپاک می شود ! .. ولی اگر کُنده چوب بی ارزشی روی پایش بیفتد ٬‌ می تواند هرچه می خواهد بکند‌٬ آه و ناله سر دهد٬ بگرید ..... 
های .....
در زندگی دردهایی است که
.........


پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸٤
 

ـ تصوير اين زندگی سياه غم آلود  يک لحظه از پيش چشمانم نمی رود .. عاقبت اين ماضی مطلق مرا بر باد خواهد داد ! ...

به قول رو کانتن ٬‌ قهرمان (!) داستان تهوّع از سارتر :

   Some of These Days Honey

You will Miss me ..

 


پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸٤
Under oath of my own counrty ...

ـ از پشت تنها پنچره ی اتاقم ٬ دامنه ی گاهی پوشیده از برف ِ البرز پیداست و یک دو چندی چنار و بید مجنون که فارغ از هیاهوی پایتخت به هوای ِ باد مشرقی می وزند و به گمانم ديگر هيچ .....  شاید همه ی حس ناسیونالیستی من در همین پنجره خلاصه می شود  !....