Enkratic
جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤
I've tried so hard to tell myself that you've gone...

ـ زندگی گم کرده دنيای قديم ٬

 آشنايان رفته اند

 داغ يک دنيا عزيز ...

 من چه می خواهم بگويم ؟‌ يک نگاه ؟

 يا صدایی التماس آميز و گاهی خشمگين ؟!

 هيچ نتوان گفت ٬ آری ...

کهنه انبانی پر از بازيچه دارد اين فلک ! ...


شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
! We Don't need no education ...

ـ بسيار اميدوارم که اين سريال رجايی تا سکانس آخرش اکران شود ...


پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤
 

ـ ” فلك به مردم نادان دهد زمام مراد

     تو اهل فضلي و دانش، همين گناهت بس ... “

پ.ن :

اين روزها آنقدر غمگينم که  لبخند بر چهره ام به زحمت لحظه ای دوام بياورد ٬ از طرفی فراق دوستان که هر روز دردش جراحتی تازه بر می دارد و از سويی ديگر غربت مردان وطن در اين طرف که سخت شکننده تر است .. کز ديدن روزگار سيرم ..


چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤
Revenge ..

ـ شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکرديم ..


جمعه ۱٤ امرداد ۱۳۸٤
 

 ـ " خدايا ! بخاطر جام تلخی که امروز به من دادی از تو سپاسگزارم . من نمی دانم تو چرا با آنهايی که تو را دوست دارند اينقدر ظالمانه رفتار می کنی . امّا من آنقدرها ايمان دارم که باور داشته باشم هرچه از تو بر ما می رسد خير ما در آنست ٬ حالا چه ما آن را درک کنيم چه درک نکنيم . چه جسارتی است اگر انسان بخواهد سر از کارهای تو در بياورد . خدايا ما را ببخش .. 

   اين انسان نيست که سوال می کند خدای من ٬ اين انسان نيست ٬ بلکه شيطان است که بالای سر ما بال ميزند و پی در پی و بی امان سوال ميکند . دل ما که سوالی ندارد ٬ دل ما ايمان دارد ٬ يقين دارد ..

 شب فرارسيده و دنيا را زير سر پوش خود می گيرد ٬ خدا را سپاس .. يک روز آزگار ديگر ٬ يک روز بسيار خسته کننده . من رمق ندارم اما هنوز کار دارم ٬ کاری سخت برای همين امشب . تو گفتی من آزادم هرچه را که انتخاب کردم همان را انجام دهم .. لذا من هم همان کاری را خواهم کرد که انتخاب کرده ام ......... "

برادرکشی .. نيکوس کازانتزاکيس

 


شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
 

 نويسنده: Enkratic

جمعه، 7 مرداد 1384، ساعت 1:6

اين چيزی که اسمش را گذاشته ايد غرور ملّی نه رگی با گروه خونی خسروپرويز است و نه بيرق به روی زمين افتاده ی حسن صبّاح ...اين وعده ی به روی ما تف شده ی نسل قاجار است که همچنان بر سبيل حاکمان آويزان مانده است ... حواستان که هست ؟ .. آن بازرگانی که سال شصت از شخصيت ملّی حرف مي زد ٬ تا همين الان که قلم اين حقير جاريست کفّاره پس ميدهد ! .... چیست اين معجون ناچشيده که همه بعد از بيست و چندسال ياد آن افتاده ايد ...

گاهی اسم اين واژه که تقرير می شود بغضی به محيط چند صد سال گلويم را می فشارد .. يادم می آيد در کتاب تاریخ قاجار ٬ ناصرالدین شاه برای اميرکبير می نويسد : پس کی کار اين ديار به سامان می شود ؟ ... جوابش می دهد : شاهی می خواهد چون اسماعيل صفوی که کفايت بر دوش می کشيد و نه سفاهت ٬ دليری چون نادرشاه که بر شجاعت حمايل بود و نه بلاهت ٬ و صدارت اعظمی چون اين غلام ! که جانش نثار حيثيت اين خاک برود و نه وزارت .......

درون سينه ام دردی ست خونبار  / كه همچون گريه می گيرد گلويم / نمی دانم چه می خواهم بگويم ! ... باری شما را به خدا ديگر از واژه ی ديگری استفاده کنيد که زخم کهنه دردش فزون نرود .... والسلام ..

 

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
 

ـ " چيزهايی را که دوست داريد به دست آوريد،پيش از آن که مجبور شويد چيزهايی را به دست آورده ايد دوست بداريد ..."

جرج برنارد شاو

پ.ن : کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت ...


سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤
 

ـ " عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست

    کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست

    زود باشد که سراغ من ِ تهمت زده را

    از همه شهر بپرسی و ندانند کجاست ! ... " 


دوشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٤
 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش ...

پ.ن :

 پرواز مستقيم تهران ـ پاريس امشب ميزبان بهترين ِ دوستانم است ..

 حالا دلم برايش تنگ خواهد شد ..  

Some are born Great , Some achieve greatness and some have greatness thrust upon them  ...   Twelfth N , Act ii , Sc.5

 


یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤
 

"از خاطرت چه شد که فراموش شد حميد

 با درد و رنج و غصه هماغوش شد حميد

 

مُرد آرزوی وصل تو ای يار در دلش

در ماتم اميد سيه پوش شد حميد

 

چون شمع نيم سوخته در رهگذار باد

از خشم پر خروش تو خاموش شد حميد

...

سودابه وار تهمت بی جا به او مزن

در شعله های قدس سياووش شد حميد"

 

پی نوشت :

ـ به قلم دوستی ناديده و بی نهايت مهربان ..