Enkratic
چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤
 


سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٤
به اين توفان ندانم در تمنّای که می گريم ...

ـ اين روزها بيش از هر زمانی احساس خستگی و کم حوصلگی می کنم .. افسرده و پريشان خاطر و ملولم از اين دنيای اطراف .. چنان که وقتی روز را به انتهايش می رسانم ديگر نشاطی برای فردا نمانده است .. تو گويی آن ناخدايی که کشتی آمالش شکسته و حالش حزين و خاطره اش خراب ... اين است روزگار  ..

" به حرف و صوت اين محفل ندارم نسبتی بيدل

 خموشی کرده ام روشن٬ چراغ کنج ادراکم ..."

پ.ن : وفا افسانه ها دارد که می بايد شنيد از من ...


جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤
wine and dine ...

ـ خيالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم برد ...


یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤
Nature isn't that complicated ..

ـ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء ...

 و اين درست همان چيزی است که دير دانستم ...

 دير دانستم که گيتی رهزن است ! ( پروين اعتصامی )


شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٤
Smell a Rat ..

ـ بايد نظر تو برنگردد ٬

  برگشتن روزگار سهل است ...


شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٤
Beating around the Bush ...

ـ ای حضرت عشق ٬ ياری ام کن ...

   زردم  ز خزان  ٬‌ بهاری ام  کن ...


سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳۸٤
Waitng for the Hurricane ...

ـ دو سال پيش از بزرگی کتابی به امانت بردم .. بر پی نوشت صفحه ی نخست خطّی نگاشتم که :

" طنز بديعی است اين روزگار ...

  اين عالم بی وفا که من ميبينم ٬ نه ناز تو نه نياز من می ماند ! .. "

چندی پيش که توفيق ديدار مجدّد يافتم ٬ کتاب را به زحمت در کتابخانه اش جستم .. پاسخی ـ در غياب مخاطب ـ نوشته بود که‌ :

" باری که هجو بی نظيری است لکن ...

 شکوه ی مردم ز گردون بيدل از کم وسعتی است .. "

 

پ.ن : اينکه مدتی در نوشتن اينجا تاخير انداختم ٬ بر آن بودم که شکوه و شکايتی ننويسم .. هرچند که :

 "به نوبه هم نشود دورِ آسمانْ به مُرادم     

 در آسياي فلك، يك جو اعتبار ندارم ..."

 

پ.ن.۲ : آنچه تحسين ديده ام زين خلق ٬‌ دشنام است و بس ...