Enkratic
یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

ـ " ای شما ابله تر از تعريف خوشبختی ٬

     ای شما خالی تر از بيهودگی هاتان ٬

     ای شما تصوير بودن را خيالی خام ! .... "

     (م.اميد)

پ.ن : دل ٬ تنگ شد از نفاق ديرين ٬ ای کاش

                             يک ذره صداقت ِشهيدانم بود ! ...


شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
احتمال گريستن ما بسيار است ...

ـ  برديم ٬ ولی جنازه ی بی کفنان !

       خورديم ٬ ولی طعنه ی مردان و زنان !

           بستيم ٬ ولی دل به بهاری که نبود ..

                 مانديم ٬ ولی کيسه کش ِ نرم تنان !!! ...

پ.ن : امروز طعم تلخ طعنه ات را به تنهايی تحمّل کردم و خدا شاهد است که چه سخت .. 


جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

ـ "در تو رودی هست

   که ازين پيش تر

   در من

   به غارت نمرود رفته است ! .. "


پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

ـ سهم من و تو اگر چه از بخت کم است٬ غم نيست که عمر فتنه هم سخت کم است ... 


پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

"گاهی با خودم نقشه‌های بزرگ می‌کشم، ‌خودم را شایسته‌ی همه کار و همه چیز می‌دانم، ‌با خود می‌گویم: ‌آری کسانی که دست از جان شسته‌اند و از همه چیز سرخورده‌اند تنها می‌توانند کارهای بزرگی انجام بدهند. بعد با خودم می‌گویم: ‌به چه درد می‌خورد؟ چه سودی دارد ؟... دیوانگی، ‌همه‌اش دیوانگی است! ‌بزن خودت را بکش، ‌بگذار لاشه‌ات بیفتد آن میان، ‌برو، ‌تو برای زندگی درست نشده‌ای، ‌کمتر فلسفه بباف، ‌وجود تو هیچ ارزشی ندارد، ‌از تو هیچ کاری ساخته نیست! ولی نمی‌دانم چرا مرگ ناز کرد؟ چرا نیامد؟ چرا نتوانستم بروم پی کارم آسوده بشوم ؟ .. "

صادق هدایت ٬ زنده به گور ...

پ.ن : اينچنين آمده است که پس از جنگ صفيّن ٬ يکی از ياران دوست داشتنی امام ٬ ابن حُنيف به سختی بيمار گشت و از دنيا رفت .. وَ قَالَ [عليه السلام] : لَوْ أَحَبَّنِى جَبَلٌ لَتَهَافَتَ :  اگر کوهی هم مرا دوست بدارد ٬ در هم فرو می ريزد ! ..

پ.ن : ديشب ستاره ای خرد

         از فرط خستگی مُرد ! ..

 


دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

ـ در کلبه ی ما رونق اگر نيست ٬ مهمّ نيست  ...


یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

"... تنها دلخوشی ام این بود که هیچ کس نمی تواند بفهمد من چقدر ناراحتم. هیچ چیز برای من هیچ گاه فوریت نداشته است، و من به مفهوم عادی انسانی واژه هرگز زندگی نکرده ام. من تفکر و تأمل را به تدریج نیاموختم: خود سرتاپا تأملم .. "

(کيگارد)


شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
Justice ..

ـ گلستان عدالت ، در باطن آتشی است که نمرود بر افروخته است .. (شهید آوینی)


شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
روزگار عجب آموزگاری است ..

ـ " اجلِّ کائنات از روی ظاهر٬ آدمی است و اذلِّ موجودات سگ، و به اتفاقِ خردمندان سگِ حق شناس به از آدمیِ نا سپاس ... 

سگی را لقمه ای هرگز فراموش

نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ

وگر عمری نوازی سفله ای را

به کمتر چیزی آید با تو در جنگ .. "

(سعدی)

پ.ن : اللّهم ارزقنی المَوت ! .. 


پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
زجری هميشه بهتر ٬ با من ترحّم هرگز ...

...

پ.ن.۱ :  انيشتين ميگويد : "دو چيز در اين عالم وجود دارد که بی انتهاست. يکی عالم کهکشان ها، و ديگری حماقت آدميان. البته من از اوّلی چندان مطمئن نيستم ..."

پ.ن.۲ : چند شب پيشتر بزرگی از مرام حضرت حافظ سخن بسيار راند و ساعت ها به توصيف عشق آسمانی و ايهامات لطيف ازلی و کنايات بديع عرفانی ِاين معجزه ی قرن هشتم (!) پرداخت .. آخر جلسه پاسخ فانتزی زير را برايش نوشتم تا اندکی حس مطايبه پرستی ام را جواب گفته باشم ..

" من خيال می کنم عشق ارتش نيست که زمينی و هوايی داشته باشد !! .. صرفاً يک سلاح کشتار جمعی (!) است که از بخت بد روزگار ٬ اين بار هم همه تصوّر می کنند حق مسلّم همه ی ماست ! .. "

عشق را عاشق شناسد٬‌ زندگی را من .. من که عمری ديده ام پايين و بالايش ! ..

پ.ن.۳ : با سايه تو را نمی پسندم .. عشق است و هزار بدگمانی ! ..  


سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
به حرف و صوت اين محفل ندارم نسبتی ديگر ...

ـ حماقت بارترين وسيله ی دفاعی برای يک انسان چلاق همانا عصای خويش است ! .. ( جبران خليل جبران )

پ.ن : بی شخصيّت بودن بچّه های انجمن اسلامی بيش از ديگر ضعف هايشان مرا رنج می دهد .. تحفه تر آنکه هر سال هم دريغ از پارسال ..


دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
Frustrated ..

ـ کی رفته ای ز دل که تمنّا کنم تو را ؟ ....


شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
خيال ناشناسی آشنا رنگ ٬ گهی می سوزدم گه می نوازد ...

ـ می دانم که مدح مطلوبی نيست ٬

 امّا عين حقيقت اينست که تو مهربانترين زندانبان تاريخی ! ..

 و آنقدر که تو گرفتار زندانی خويش هستی

 اين زندانی اسير تو نيست !

 که ای کاش بود .....

 امّا چه می توان کرد ؟

 تو تيماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خويشتن بيرون بيايد ..

پ.ن : قسمتی از نامه ی پرويز شاپور به فروغ فرخزاد :

  " تو را دختر باارزشي مي دانم ٬ ولي اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبي ندارم و نمي توانم باور كنم كه در نزد شماها حقيقتي يافت شود و اگر هم يافت شود مطمئن هستم بسيار ناقابل و ناچيز است زيرا ‌آنچه زندگي به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت كرده است تماما دلالت بر صحّت اين مدّعا دارد لذا تا هنگامي كه خلاف اين اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نيستم از عقيده ي خود دست بكشم ! .. مثلا بين محبوبي كه تو مرا خطاب مي كني و من تو را مي خوانم خيلي فرق قائل هستم يكي را قرين حقيقت و ديگري را بعيد از حقيقت جستجو مي كنم ... "


جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
صحبت بی خردان آفت روحانی بود ...

ـ " اردیبهشت برای همه سبز و خرّم است

     اردی بهشت ماست که اردی جهنّم است ... "

پ.ن : حالا حالم از همه تان بهم می خورد .. لعنت بر شما که از گذشته ام آهنگی جز غم و اندوه و از مصاحبتتان جز مصيبت نصيبی برايم نداشتيد .. به خدا که من از همان ابتدا شما را می شناختم .. می دانستم که درد شما از جنس دل خسته ی ما نيست .. می دانستم که همه ی مشکلات روزانه ی شما به يک شب (!) حل شدنی است !! .. می دانستم که وسعت روح شما چون لجنزاری است که ميراث کثافت هزاره های قبل از ميلاد را به خود ديده است ..

اءُفِّ لَكُمْ لَقَدْ لَقِيتُ مِنْكُمْ بَرْحا! وَ يَوْما اءُنادِيكُمْ، وَ يَوْما اءُناجِيكُمْ، فَلا اءَحْرارُ صِدْقٍ عِنْدَ النِّداءِ وَ لا إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ النَّجاءِ .. (اف بر شما، از شما جز بدى و رنج نديده ام ، چه در آن روز كه شما را به آواز بلند خواندم يا در آن روز كه آهسته در گوشتان سخن گفتم . نه آنگاه ، كه آوازتان دادم ، مردمى آزاده و صادق بوديد و نه آنگاه ، كه با شما آهسته سخن گفتم ، درخور اعتماد ! .. نهج البلاغه .. خطبه ی ۱۲۵ )

حالا تمام دغدغه ام اينست که نکند روزگار مرا اينجا بگذارد و مجبور باشم حضور شما را تحمّل کنم ! .. اللّهم اشکوا اليک ..


جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
در عالم محبت الفت به هم گرفته ٬ نامهربانی او با مهربانی ما ..

ـ ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما ...


پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

ـ " هوگو : من درباره ی تو اشتباه نکرده ام. حتّی يک بار ! همه چيز درست همانطور است که در خاطر من انتظارش می رفت. امّا امروز .. امروز بعد از ظهر خيلی کمتر خجالتی به نظر می آمدی. البته لازم نيست معذرت بخواهی٬ حتی اگر اين حالت هم نبود من کمی مضطرب بودم ! .. چرا که می خواستم بگويم که در تمام اين مدّت من مقصّر بودم ! .. کمک خواستن از تو ديوانگی محض بوده. نصايح و نظريات تو از يک دنيای ديگر می آيد .. يک دنيای پاک !! .. چندان به درد من نمی خورد !!

 ژسيکا : خدای من ! .. تو می گويی تقصير کيست ؟؟ چرا هيچ چيز را به من ياد نداده اند ؟ چرا تو هيچ مطلبی را برای من توضيح نداده ای ؟ الان نوزده سال است که مرا توی دنيای مردها گذاشته اند بدون آنکه بگذارند به چيزهايی که به تماشا گذاشته شده دست بزنم و همه تان به من اينطور فهمانده ايد که : < خيالت آسوده باشد همه چيز درست و حسابی است و تو جز آنکه بروی گل توی گلدان ها بگذاری کاری نداری بکنی > چرا همه اش به من دروغ گفته ايد ؟ چرا مرا در نادانی رها کرده ايد ؟ شايد برای اينکه يکروز بياييد و بهم بگوييد که تق اين دنيا هم دارد در می آيد و در مقابل اين خطر شما هم عاجزيد و آنوقت مرا مجبور می کنيد که يکی از اين دو راه را انتخاب کنم: يا خودم را بکشم يا کاری به کار کسی نداشته باشم !!! ...

 هوگو : من .. من خيلی بهتر از شما می دانم که دروغ يعنی چه ! .. در خانه ی پدرم همه دروغ می گفتند . من هر وقت که لازم باشد هم دروغ می گويم و هم همه را تحقير می کنم ! دروغ را من اختراع نکرده ام .. دروغ در يک جامعه ی طبقاتی متولد شده است و آنهم از اشراف و بزرگان .. برای از بين بردن طبقات بايستی از هر وسيله ای استفاده کرد ..

 ژسيکا : هر وسيله ای مشروع نيست .

  هوگو  : هر وسيله ای مشروع است به شرط آنکه قاطع و مفيد باشد ! .. امروز بهترين وسيله همين است. تو به پاکی و منزّه بودن خودت بيش از حد علاقه مند هستی !! .. وحشت داری از اينکه دست هايت آلوده بشود. بسيار خوب ! پاک و منزّه بمان ! ولی اين منزّه طلبی به درد چه کسی می خورد و اصلا تو چرا ميان ما آمده ای ؟؟ .. منزّه بودن عقيده ای است که به کار درويش ها و کشيش ها می خورد و شما روشنفکرها و بورژواهای آنارشيست برای اينکه کاری انجام ندهيد٬ دست به دامان منزّه طلبی شده ايد. هيچ کاری نکردن ٬ ساکن و ساکت ماندن٬ دست زير چانه زدن و دستکش به دست کردن‌! امّا من دست هايم آلوده است .. تا آرنج ! .. من دست هايم را در کثافت و خون فرو کرده ام ! .. و تازه بعدش چه !؟ .. خيال می کنی با کمال انسانيت و معصوميت و دور از هر گناهی می توان بر انسان ها حکومت کرد ؟ .. هرگز ! .. شايد روزی روشن شود که من از خون ترسی ندارم .... "

دست های آلوده .. ژان پل سارتر


سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
به ياد استاد ..

" هر چند شکسته ساز خوش آهنگش

                          در خويش گرفته مرگ تنگاتنگش

بر مزرع سرخ شيعه خوش می تابد

                     خورشيد شقيقه ی شقايق رنگش ! " ..


چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
Vanity ...

ـ نه من شهرت پرستم ني ز گردون كام مي‌خواهم‌

  به كنج نامرادی ٬ خويش را گمنام مي‌خواهم‌  ...


سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
رضای توست گرم خسته داری ار خشنود ..

ـ زندگی اين روزها چون ترافيک بزرگراه همّت(!) خسته کننده و کسالت آور است .. يکطرفه و شلوغ و تهوّع آور ٬ آنچنان که هيچ گاه به اين بدی نبوده است ! .. به سخت جانی خود اينقدر گمانم نيست که تاب اين ثانيه های بن بست را بياورم .. وجود خسته ام از عشق بی خبر گشته است و من بسيار ناشادم .. شايد به قول سهروردی : و فرَح بطا هل مَوقنا !؟ ..

پ.ن : گرچه صحبت های دکتر شريف بختيار چيزی از دغدغه هايم کم نکرد ٬ امّا سخت تاثير گذار بود .. خصوصا آنجا که می گفت :

تمام اين بی قراريهای تو از آنجا ناشی می شود که موتور بنز را روی پيکان بسته ای ! .. که البته راه حلّ ساده ای هم دارد .. موتور بنز را بندازی دور ٬ جايش يک موتور پيکان بگذاری و مثل بسياری از اين اطرافيانت از زندگی لذّت ببری .. امّا راه حل بسيار مشکل تر آنست که قالب تفکّرات روزمره را از سطح غالب موجود جامعه به يک فرآيند متعالی گسترش دهی .. نوام چامسکی می گويد :

... ! You are too smart to come up with this world