Enkratic
دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦
manifest ..

برایم نوشته است :

" همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی ؟ ... "



جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
End of Love ...

گاهی کسی که با دل آدم غریبه نیست

بُر می خورد میان تمام غریبه ها ...


جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
(Valentine(3

و چه بی رحم جهانی که مرا با تو ندید ...


جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
(Valentine(2

فقط یک زن در جهان وجود دارد! زنی با چهره های متفاوت ..

 آخرین وسوسه ی مسیح .. نیکوس کازانتزاکیس ...


پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦
Valentine ...

لعنتی ..

دیگر حتی مرگ هم 

نمی تواند غافلگیرم کند ....

 

{ حالا به درک که این صفحه  را دوست داشتم .. که تو را .. بگذار تمام آنچه از دست رفتنی است از دست برود .. بگذار باد بیاید در کوچه های بن بست .. بگذار  که به دست هایت اعتراف کنم .. که عشق کار ما نبود .. بخدا کار ما نبود آقا .. تقصیر پسر همسایه است که شیشه ی شما شکست ... من توی کوچه بازی می کردم .. که تو از آن سو آمدی با دو زنبیل زیبایی .. و من زندگی را از دست هایت گرفتم .. گذاشتم روی زمین .. و زمان را بوسیدم .. آمدم به اینطرف روز و شب که تمامی ندارند انگار .. عشق کار ما نبود آقا .. بخدا تمام فرودگاه ها دروغ می گویند .. مثل سگ .. مهرآباد تو را به آینده نمی برد .. پرتت می کند توی گذشته .. توی ولیعصر .. پشت چراغ قرمز چمران .. که مادرم می گوید دیگر نیست .. انصافت کجاست آقای قالیباف؟ .. من پشت آن چراغ زندگی کرده ام ! .. من به شاخه های مریم توی دست آن کودک جوانی داده ام .. لعنت به این دقیقه اگر دروغ بگویم .. عشق کار ما نبود آقا .. درست .. اما به همین ساعت قسم ... که دیگر هیچ چراغی قرمز نمی شود ... توی آن تهران بزرگ ... عشق به وطن .. کنار میدان آزادی ... مقوا به دست ایستاده است که : گوسفند تازه موجود است !! .. حیف پایتخت .. حیف گذشته .. حیف حالا .. حیف فردا .. که نه من تو را می شناسم نه تو مرا .. حیف این صفحه که نفس های آخرش را می کشد .. حیف تو .. که حالا دیگر توی خاطراتم پیدایت نمی کنم .. حیف تو که حالا ... حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی! ... }


پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦
Silence

تقاصّ توی همین دنیاس ...


پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦
 

"حال من اصلاً خوب نیست، دیگر یک‌ ذره حوصله برایم باقی نمانده. {...} دیگر نمیتوانم خودم را جمع و جور کنم. ناامیدِ ناامید شده ام. اگر خودکشی نمیکنم فقط به خاطرِ تو است، والا یکباره دست می‌کشیدم از این زندگی و خودم را راحت میکردم. از همه چیز خسته ام، بزرگترین عشقِ من که نوشتن است برایم مضحک شده، نمی فهمم چه خاکی به سرم بکنم. تصمیم دارم به هرصورتی شده، فکری به حال خودم بکنم. خیلی خیلی سیاه شده ام. تیره و بدبخت و تیره بخت شده ام. تمام هموطنان در اینجا کثافت کاملاند. کثافت محض اند. منِ بیچاره چه گناهی کرده بودم که باید به این روز بیفتم. من از همه چیز خسته ام. سه روز پیش به نیت خودکشی رفتم بیرون و خواستم کاری بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصه های تو بود که مرا به خانه برگرداند. هیچکس حوصله مرا ندارد، هیچکس مرا دوست ندارد، چون حقایق را میگویم. دیگر چند ماه است لب به غذا نمیزنم. میخواهم پای دیواری بمیرم. به من خیلی ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودی، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خسته ام، بیخانمانم، دربه درم. تمام مدت جگرم آتش میگیرد. من حاضر نشده ام حتی یک کلمه فرانسه یاد بگیرم. من وطنم را میخواهم. من زنم را میخواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه دیگر خواهم مرد. من اگر تو نباشی خواهم مرد، و شاید پیش از این که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم ... "

غلامحسين ساعدی .. برای تو


یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦
و حزنی الی الله ..

 انا بالامس صاحبکم .. ديروز همراهتان بودم ..

 و اليوم عبرة لکم ... و امروز مايه عبرت شما هستم ...

 و غدا مفارقکم ... و فردا .. شما را ترک می گويم ...

 والله ما فجأنی من الموت  ... و به خدا سوگند که از مرگ نترسيده ام ..

 و ما کنت الا کقارب ورد ..  و چونان تشنه ای در شب که ناگهان آب بيابد٬‌

 و طالب وجد ... يا کسی گمشده ی خود را پيدا کند ...

 از مرگ خرسندم ....