Enkratic
پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
فستيوال خنجر ! ..

ـ اينکه از قديمِ گريه گفته اند : " با زبان بی زبانی " گمانم چندان هم پر بيراه نيست .. مثال آن دسته از دوستان!٬‌ که با نهايت دقّت و وسواس خاصّی از پشت خنجر می زنند و بعدتر در نهايت بزرگواری خرج دوا و درمان و قس علی هذا را می دهند که انگار نه انگار ...

.

پ.ن:

اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد ـ شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام!

صادق هدايت .. بوف کور ..

 


سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦
 

از تک تک تان انتقام خواهم گرفت ...

بگذار اين سالهای حرام بگذرد ...


پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦
 

اي به بالا چون صنوبر٬ اي به رخ چون ميم و ها

همچو عنبر زلف داری٬ لب چو شين و کاف و را

آفتاب عاشقان و ماهتاب دلبران

قبله ی آزادگاني اي صنم با را و خا

در ميان را و خا اندر کشيده خا و طا

درمند مستمندم ای صنم با تا و با

تا و با آمد نگار من مرا در عشق تو٬ 

داروی دردم را تو داري در ميان لام و با

لام و با بر ل ام و با بنهاده باشد تا سحر

ميم و يا در پيش باشد بسته باشد دا و را

هر که ما را با تو يکدم شاد نتواند بديد

باد بر جانش هميشه خا و نون و جا و را

شاعران بسيار گويند شعرهای با نمک!

کس نگويد اينچنين چون سين و عين و دال و یا .. 


پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦
 

ـ وارد دفتر کارم می شوم. آنقدر دير است که ديگر هيچ کس نيست. موسيقی را زياد می کنم. بنان با همان صدای هميشه خسته اش می خواند :غربت من در جهان از بهر تو ست/قربت خاصّان درگاهم بده .. و من چشمهايم را می بندم .. اشک می ريزم ولی جز خودم و نزديکترين نزديکانم کسی دليلش را نمی داند ..

پ.ن :

آشيان ساختن ارزانی مرغان چمن ..

آشيان سوخته ام من که هم آوازم نيست ... (شهريار)


شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦
 

هليا ! يک سنگ بر پيشانیِ سنگیِ کوه خورد.

 کوه خنديد و سنگ شکست. 

يک روز،

کوه می شکند. خواهی ديد ...

نادر ابراهيمی ..

.

.

پ.ن :

دل بی صاحب مرد

و کسی غصه نخورد ...


پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
 

نويسنده: ...

پنجشنبه، 11 مرداد 1386، ساعت 20:26

به دلايلی ..
نمی تونم ميل بزنم . شمام از ما می گذری ؟ حتی اگه .. حتی اگه يه چيزه کاملا ناگذر باشه آقا؟

E-mail: وارد نشده است

URL: وارد نشده است


پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری ..

ـ می دانی مهتاب ... من از آشنايانم آنقدر ديده ام که حالا غربتم را بی رحمانه می پرستم .. طوری که اين روزها از خيابان که رد می شوم حواسم هست به چشمان آشنای هيچ کسی نگاه نکنم .. سنگفرش خيابان را می شمارم و  گاهی چند بار نفس عميق می کشم .. بعد يادم می آيد اخوان ثالث را که می گفت :‌ تنهايی ها از باهم بودن سگها به دروغ بهترند .. و بعدتر که ديگری می گفت: سگ است آن که با سگ رود در جوال ! .. می دانم .. دنيای نادرستی داريم .. بسياری سهمشان را در باور يک اشتباه ساده از دست داده اند .. قرآن کنند حرز و امام مبین کُشند ... یاسین کنند ورد و به طاها کِشند تیغ ...گاهی خيال می کنم که حضور ديگران طوری بايد باشد که مزاحم تنهايی ات نشود .. می دانی .. حالا می فهمم آن دو کودک را که از پشت بام روی عابران با شادی تمام "تف " می کردند .. عظمت يک مرد به جديّتی است که در بازی های کودکانه داشته است .. آه .. چه بگويم که درد ديوانه ام می کند؟ .. انصاف از که بجويم که شانه هايم طاقت ندارند ديگر .. اين کثافت هر روزه حالم را به هم می زند .. خدايا ... من مرگ می خواهم .. من مرگ نزديک می خواهم ... طوری که صدای خفه گی آخرم را هيچ آشنايی نشنود ...

 

پ.ن.۱:

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان

آنگه شود پديد که نامرد و مرد کيست ...

(ناصرخسرو)

پ.ن.۲:

"من و آنون به زور روبه‌روی هم نشسته‌ایم و من دارم با کارد و چنگال لقمه‌های دل‌درد شبم را می‌بـُرم و می‌خورم و نگاهش می‌کنم و یک‌ریز چرت می‌گویم تا فضای میانمان پر شود، تا خالی نشود، تا گریه‌ام نگیرد. آنون چند روز دیگر می‌رود و یک نفر این‌جا تنها – خیلی تنها – می‌شود و من نمی‌توانم کاری کنم که غم‌های آنون یا او که می‌ماند یا حتا خودم کم شود. وقت خداحافظی دست‌پاچه خواهم شد، می‌دانم .. "

پ.ن.۳:

من نمی گويم سمندر باش يا پروانه باش

چون به فکر سوختن افتاده ای٬ مردانه باش ...


شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦
يکی بود٬ يکی نبود .. يه پرنده خسته بود ..

"چند روز است پرنده‌های کوچک می‌پرند طرفم، بالای سرم به فاصله‌ی کمی می‌ایستند، نگاهم می‌کنند و بعد پر می‌کشند و می‌روند. معنی ‌ای دارد يعنی ؟ .."

پ.ن: 

دعاگوی غريبان جهانم ...

          من بدنام رند لا ابالی ..


سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦
 

"یکی از برادران روحانی که مطلع از وضع من بود آن روز من را بدرقه کرده و از وضع من که چندین ماه از بچه هایم اطلاع نداشتم و به سفر خارج عازم ، متاثر شده اشکش جاری شد لکن من چندان متاثر نبودم چه آنکه از دنیای بی مهر و پر عناد جز این را سراغ و توقع نداشتم ..."

اتوبيوگرافی مرحوم آيت الله مشکينی ..


یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
 

ـ‌ جالب است برايم. بيشتر طرفدارهای دو آتشه ی سروش بيشتر کتاب ها و آثارش را نخوانده اند. درست مثل بيشتر مخالفين سر سخت او .. اين يعنی مفهوم دقيق شارلاتانيزم فکری در جامعه ..


شنبه ٦ امرداد ۱۳۸٦
دسته دسته آرزوها از دلم پر می کشند ..

.ـ می دانستم اينجا روزی ديگر نخواهد بود .. حالا به هر بهانه ای ..می دانستم زير مشتی خاک مدفون می شوم و کسی حوصله ی گريستن بر اين تن بی قرار ناماندگار را ندارد .. می دانستم که تو عاقبت مرا پيدا می کنی٬ اما بين کابوس های زهرماری هر شبم يا ميان دو ليوان آب خوردن بعد از قرص های آرامش بخش کوفتی که ازين هنجره ی زهرماری پايين می رود .... می دانستم که ديگر هيچ چيز چون گذشته نيست .. ديگر نه من مرد روزهای گذشته ام نه روزگار .. من ديگر برای کسی دلم نمی گيرد .. حالا کمتر می گریم اگر کودکی دير به مدرسه می رسد يا توی صفحه ی اول روزنامه می خوانم کسی خودش را به طرز تازه ای کشته است .. من ديگر تمام شده ام .. تمام ..

.خداحافظ روزهای لعنتی .. خنده های بی تناسب٬ گريه های هرجايی .. خداحافظ خسته گی های مدام از فرط عشق .. دوستی های تکراری .. خداحافظ عصرهای هميشه خيس جمعه تا شنبه صبح توی حياط مدرسه که هميشه بوی غربت و کتاب کهنه می داد .. خداحافظ تک تک اين خط های خط خطی که خدا گواه است با جنون تمام نوشته ام .. آن زمان ها که بايستی می نوشتم نکردم و حالا که نبايد .. آه .. من مرگ می خواهم .. من مرگ نزديک می خواهم .. طوری که صدای خفه گی آخرم را هيچ آشنايی نشنود .. خداحافظ ....

.

من مسيح زخمی صبح نخستينم ولی

                    دوستانم انتظار شام آخر می کشند ...