Enkratic
جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦
شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد ...
"زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود .. نه ... اشتباه می‌کنم .. مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و ذغال شده .. ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم دیگران خفه شده ..
{...} من آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام .. گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم ... به درک ... می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند ،می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند ! ... من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می‌نویسم ..... "

بوف کور .. هدایت ..

پ.ن:
بیست و چهار سالگی نفس های آخرش را می کشد ...


شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦
 

ـ و اهل العفو و الرّحمة ...


سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦
Secret Dance ..

ـ باران های پاييزی تهران برای من بيش از خاطره هستند. مثل مصيبت. زلزله. طاعون. همه ی درد های تاريخی! مثل آن روزهايی که بی چتر٬ بی پناه٬ بی آنکه حرفی بزنيم .. آه .. چه حرف ها که نمی زديم ! .. چه روزهای باران خورده ی آبان را با گريه ..خدای من .. می دانی .. تصوير من از پاييز٬ از باران٬‌ از زن .. چيزی است شبيه خش خش يک برگ زرد روی آسفالت خيس خيابان وليعصر .. مثل گذر .. هوس .. بهانه .. چيزی است مثل تنهايی عصرهای جمعه٬ گريه های نيمه شب٬ سردرد های طولانی .. مثل يک مشت خاکستر کهنه .. يک تف بی رمق از بالای ميدان آزادی .. از تو چه پنهان ديروز کسی از من زمان را پرسيد٬ نمی دانستم .. امّا می دانستم که ديگر خيلی گذشته است .. از اوقات خوب ما که شايد هيچ گاه نبودند ... يادت هست يکبار که باران آمد صورتمان را به پس پنجره چسبانديم و گريستيم؟ .. آه که اگر از من بپرسی٬ بهترين روزگار غمگينی که داشته ام همان چند لحظه ی پس از رويا بوده است ... پس از نابودی مطلق .. در چشمهايت .. که سخت پاييزی بودند .. می دانم ... ميوه در سوگواری طعم ندارد .. اما .. همين است ديگر .. در دنيای ما همه می ميرند .. يکی زودتر مثل تو .. يکی ديرتر مثل من ... که عين سگ ... از صبح تا شب .. اين نفس گه صاحب مرده اش بالا می آيد ... و هنوز که هنوز است ... پايين می رود .. روزگار همين است ديگر .. باران می آيد .. خيس می شويم .. امّا فردا ... همين فردا که می آيد .. همه فراموش می کنيم ..




شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦
 

"به دنبال مکان آرامی بودم که در آن بمیرم. کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آن‌روز از وست‌چستر به آن‌جا رفتم ... "

پل استر ... دیوانگی در بروکلین ...

 


دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
Sad but true ...

تکّه هايم را توی جنگ جا گذاشته ام ...