Enkratic
دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
Chanted by passion ...

" شمردن بلد نیستم

  دوست داشتن بلدم

  و گاهی شده

  یکی را دوبار دوست داشته باشم ! " ..


یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦
 

مريما ...

      بنگر که نقش مشکلم ...

          هم هلالم هم خيال اندر دلم ....

(مولوی)


شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦
 

می دانی ... ما آدم های غمگینی بودیم .. دست خودمان نبود .. کودکی مان در دنیای دیگران بزرگ شد .. قهرمان قصّه هایمان نه پلیس بودند٬ نه خلبان٬ نه دکتر .. تنهای تنها بودند .. شب می رفتند ... روز می آمدند .. اما پلاک هایشان ... نام نداشتند .. تن نداشتند ... آرزو نداشتند .. اما مادر داشتند .. دوست داشتند ... ما محبت را از گریه های مادری پلاک به دست فهمیدیم .. وقتی یک نگاهمان به تلویزیون بود یک نگاه دیگرمان به مادر ...  از تصویر مادری که با یک دست کودکش را بغل کرده بود با دست دیگر شوهرش را از زیر قرآن رد می کرد .. کودک خواب بود .. پدر برای آخرین بار او را می بوسید ... کودک هنوز خواب بود ... یادم نمی آید چندبار در تنهایی بر این صحنه گریسته ام ... چند بار ... بعدترها یک نگاهمان به در بود یک نگاه دیگرمان به آسمان .. پدر را از خدا می خواستیم که بماند و مادر را ... که تنها نماند .. می دانی ... ما نه می توانستیم بجنگیم نه می توانستیم نجنگیم! .. تنها می توانستیم توی پناهگاه منتظر بمانیم که هواپیماهای عراقی از روی سرمان رد شوند .. هوا روشن شود .. آژیر قرمز خاموش شود .. انتظار را از همین حسرت آلوده به خشم کودکانه یاد گرفتیم .. توی تاریکی مطلق ..  عشق برایمان دست های مادر بود در آن اضطراب محض .. امّا ... جنگ که تمام شد تازه ما اسیر شدیم .... توی دنیای پست آن سگ عراقی صفت های ایرانی! ... غم نان داشتند ما جراحت روح ... جوانی مان توی خواب بزرگترها تعبیر شد .. روی مین های عمل نکرده ی جنگ .. توی آن روزانه ده میلی گرم ایندرال و فیناسترال و ده رقم قرص اعصاب دیگر ... توی آن روح همیشه بی قرار .. آن گردش تابوت ها در خیابان .. راستش ماجرا به همین سادگی ها بود .. روزگار ما را به درخواست دیگران بزرگ کرد ..  بیش از آنکه توانش را داشته باشیم ... پرت کرد توی دنیای مردانه .. مردانه گی مهجوری که شاهنامه نداشت ... غم نامه داشت .. رستم هایش رو ویلچر بودند .. اسفندیار چشم هایش را بسته بود که دیگران اشک هایش را نبینند ... ما کودک های غمگینی بودیم که دانستن ما را نابود کرد ! ... حالا تو ... خرده نگیر که چرا در اين غربت وقتی دست دختر چهار ساله ای را در دست پدرش می بینم گریه ام می گیرد ... دست خودم نیست دیگر ... غمگینم ...