Enkratic
دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی ...

شما که "همراه اول"، وقتی که می نویسی : ‌" هیچ کس تنها نیست ... "، کجای این عالم ایستاده ای مگر ؟ ... چه می بینی که من نمی بینم‌ ؟ .. چه می فهمی از آدم غمگین ؟ ...

..

.


یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
سعدی نه حریف غم او بود ولیکن ...

" حقیقت .. حقیقت .. همه این روزها راجع بهش دارن ورّاجی می کنن .. ولی می دونی .. گاهی واقعا حقیقت هم مثل دروغ خیلی کثیفه ... خیلی ..  "

گربه ای روی شیروانی داغ .. تنسی ویلیامز ..

..

.

پ.ن:

یکی بیاد که این روزا، منو از دست خودم نجات بده ...


یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
اینجا بدون من ...

زیر نور تاریکِ سحر از ناراحتی حرف می زنیم. از نهایت شب. از گذشته. انگار می گویم :‌‌ " می بینی؟ چه ساده داریم ما هم خاطره می شیم بابا .. ". پدرم حرف نمی زد. هنوز هم حرف نمی زد وقت دعای سحر، که گذشته بود .. از گذشته که حرف می زنم همه غمگین می شویم. از آینده هم. حالمان هم تعریف ندارد دیگر. من امّا به جاهای خالی ِ کنارم می نگریستم. به دست های مادرم .. مادرم هم آن طرف تر نرم می گریست. شاید یک جمله گفت که حالا یادم نیست. شبیه اینکه " گذشته ها رفت و دگر نمی آید ... "

..

.

 


یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
وجود خسته ام از عشق بی خبر می گشت ...

" خودش می گوید که مسافر بی اراده ی زمان است و بر گشت و گذارهایش هیچ تسلطی ندارد .. می گوید در ترس ِ دائم به سر می برد ... زیرا هرگز نمی داند در مرحله ی بعد، کدام نقش زندگی اش را باید بازی کند .... "

کورت ونه گات .. سلّاخ خانه ی شماره ی 5 ...

.

.

پ.ن:

قماربازها می دانند که روی اسب اشتباه شرط بستن، یعنی تمام زندگی ات را یکجا باختن ... پای عشق ِ اشتباه نشستن هم  ...