Enkratic
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠
از تلخی روح خود سخن می رانم ..

" می گن کسی که از بلندی به پایین نگاه می کنه، ناگزیر در ورطه سقوط می کنه ... "

شب های روشن .. داستایوفسکی ...

.

.

پ.ن:

دوباره به ته خط رسیده ام. دیگر نوشتن مثل سابق آرامم نمی کند. بیش از هشت سال ست که اینجا نوشته م. روزهایی که تنها و تنها خودم می دانم چگونه گذشت. از فرط تنهایی و استیصال گاهی به اینجا پناه آورده ام و در آن لحظات توفانی چند صفحه نوشته ام و خط زده ام و یکی دو جمله اش را اینجا گذاشته ام. که یادم بماند .. که چگونه گذشت ..  اینجا برای شما هرچه باشد، برای من یادآور روزهایی ست که دیگر نیست .. فقط زخم هایش ..  حالا خسته ام، فرسوده .. دیگر حتی ذوق نوشتن هم ندارم. اتفاق جدیدی هم شاید دیگر برایم رخ نمی دهد. ولی از شدت حوادث این سال ها، ترکش هایی به روحم هست که گاهی حتی بی دلیل هم در غم فرو مانم ..

به روزگار که هیچش وفا میسّر نیست

تنها صداست که مانَد به شاخسار دلم ...


یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
تعزیه خوانی در سیاست ..

روزهایی بود که حرّ زمان! هم بازیگر مسخره ای بیش نبود ...

.

.

پ.ن:

اسیر بازی بازیگرانیم

گهی در دست این، گه دست آنیم

پر از احساس اما ساده هستیم

چنین گو مردم آزاده هستیم! ..


دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می دارد ...

هنوزم روزهایی بود که در مملکت، آتش ها را با بیل خاموش می کردیم ...

..

.


پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
موندن من یه گریزه .. تو هجوم نا امیدی ..

یاد آن سکانس فیلم کیمیایی می افتم که می گفت‌:

" امّا ناصر .. آنقدر تنها شدیم که آجان میشه رفیق! ... آدم فروش جرأت می کنه سلام کنه ... "

.

.

تو هم با ما نبودی ..

.