Enkratic
شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
این زخم ها معلم خندیدن من اند ..

" کار تهران به رشوه است و عشوه،‌ رشوه را مال ندارم و عشوه را جمال .. به خدای متعال، من تن به مردن داده ام اما مرگ جان می کند و پیش من نمی آید .. بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید .. لابد باید به این و آن آویخت .. "

از نامه ی امیرنظام گروسی، به امیرکبیر ..

.

.

پ.ن.١: حالا مدت مدیدی است که به قول شاملو "شب را دوره کرده ایم و روز را .. هنوز را .. "

پ.ن.٢: ما را چو روزگار فراموش کرده ای .. یارا شکایت از تو کنیم یا ز روزگار ؟ ..

پ.ن.٣: حکایت ما این روزها حکایت آن مردی است که به کناسه رفت تا خری بخرد!، گفتند بگو: ان شاء الله، گفت: چه حاجت است؟ درهم به آستین است و خر به کناسه .. به کناسه نرسیده طراران دراهمش همی ببردند .. دست خالی برگشت، گفتند چه شد؟، گفت: درهم از من دزدیدند ان شاء الله !‌...

..

.

.