Enkratic
جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
سونات مهتاب ...

قسم به مهر که از پاییز ِّ شما می گذشت، بانوی مهربان ...

این آبان که از راه برسد، دیگر بیست و هفت ساله هستیم .. و انگار راه بازگشتی نیست ... تو به تماشای جوانی در بهار هشتاد می نشینی، من برگ های زرد یک ظهر پاییزی را از زمین بر می دارم که زیر پای دیگران خرد نشوند .. به مادرم می گویم، ما جراحت داشتیم و ناگهان پیر شدیم .. درد می خواست و توانست که ما را محاصره کند،‌ که کرد .. اسیر درد بودیم .. درد بود که بهار جوانی ما را به تن روزهای پاییزی کبود کرد .. ما امّا، تنها می توانستیم فرق جوانی و حیثیت مان، که در چهار فصل به باد می رفت را بدانیم ..

این مهر شما

 که به آبان ما می رسد 

                 بانوی مهربان،

از بهارهایی می گوید که دیگر بر نمی گردد ...

..

.

پ.ن:

سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه  مرنج

ما که باشیم که اندیشه ی ما نیز کنند‌ ؟ ..

..