Enkratic
سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را ...

" داستان های ما انگار قرار است در بستری از غم رخ دهند .. قصّه پردازهای ما هم رمقی از پس تاریخ برایشان نمانده .. جمال زاده هشتاد سال از عمر صدساله اش را در این سرزمین بگویم، بوم بگویم جهنم بگویم بهشت بگویم، دوزخ و برزخ بگویم، نبوده ... غم غربت همشیره اش را شوهر داده‌ انگار ....‌ !‌  "

شمس آل احمد ... از چشم برادر ...

.

.

پ.ن.١:

دلم می خواست به مناسب روز دانشجو برایشان می نوشتم، که راهی را که شما حالا می روید به پریشانی، ما داریم برمی گردیم به پشیمانی ...

پ.ن.٢:

" روزی تمام اصول شما مقابل تان قرار می گیرد .. روزی که دیگر خیلی دیر شده است ... شما حالا در دنیای از نفرت و ترس زندگی می کنید و آدم هایی که در تنفر زندگی می کنند، غالبا خودشان این را نمی فهمند .. ولی من می بینم شکنجه ی آن روزی را که تمام اصولی که به خاطرش در جوانی زندان رفتید و شکنجه شدید، مقابلتان قرار می گیرد .. یا دست کم برایتان مسخره و موهوم و بی معنی می شود .. روزی که دیگر خیلی دیر شده است .. "

آنها فکر می کردند که آزاد هستند .. میلتون مایر ..

..

.