Enkratic
دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده ...

این سال نو هایی که به شب می افتد، مرحوم پدربزرگم را پیش چشمم می آورد .. که نمی گذاشت بیدار بمانیم برای تحویل سال .. با صدای خسته ی خواب گرفته می گفت : " آقا جون این سال برای نو شدن از من و تو اجازه نمی گیرد .. بگیر بخواب .. !‌ "

راست می گفت ...

هنوز معجزه ی هیچ پیامبری نمی توانست کاری کند که این سال نود نشود ..

.

.

پ.ن:

از تو چه پنهان که ساکت ترین سال تحویل زندگی ام را گذراندم .. در اوج تنهایی و انزوای مطلق .. تو نمی دانی ولی در چهار سال گذشته،‌ در چهار کشور مختلف زندگی کرده ام و نوروز را نو .. هیچ کدام به تلخی این نبود ..

.

یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت ...