Enkratic
چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٢
 

من که خراب خواب تو ميروم از گريه های بلند .... آدمي  دور مانده است از ادامه ي زن ....از آواز آب ....و هنوز  چيزهاي  بسياري  هست كه صبح  ها روشن و شب ها  شبيه تاريكي اند ...زندگي  همين  است ديگر ... همين مزخرفات گسسته ی دنباله داری که گهگاهی رو خيالاتم نقش ميکنم .... زندگی همين است ديگر ... زندگی شستن يک بشقاب است ... چه احمقانه! ... اصلا هم اينطور نيست ... سهراب هم ديوانه بوده است ... بايد اينگونه می سرود: زندگی کشتن يک احساس است ... من اينجوری بيشتر میپسندم .... نه‌؟