Enkratic
پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
 

ـ دنياي  غم انگيز نادرستي داريم ..

 خيلي ها سهم شان  را

در اشتباه  يك باور ساده از دست داده اند .. 

 خيلي ها رفته اند  رو به راهي دور

كه  نه دريچه اي  چشم  به راه  و

 نه دريايي كه پيش رو

 عبور  از اين همه هياهو

  دشوار است ... دشوار ...

 معلوم نيست  اين  قهقهه ي كدام  كباده  كش كور  است

 كه نمي گذارد  حتي  باد

هق هق  خاموش  زنان  سرزمين  مرا بشنود ....

  حيف .... حيف که نميتوانم کاری بکنم ...

چقدر دلم براي  سردادن يك شعار ساده

لك زده است !!

زنده باد پرندگاني كه نيم ساعت پيش (يا چه ميدونم چند دقيقه پيش!) 

از اتاق من

 سمت  سايه هاي  بالادست

 نمي دانم  رفتند  يا بازآمدند!

گريه كنيد  رویا نديدگان ...

كسي نيست ..

 كسي نيامده ...

كسي نمي آيد ..

خسته ام  كرده اند .. 

ديگر از هيچ كسي  نخواهم  پرسيد : 

 اين  كه  اين همه خسته

 اين كه اين همه خودفروش

 اين كه  اين همه نااميد

اين كه  ...

اين كه   قرار ما نبود ... بود؟