Enkratic
یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
اینجا بدون من ...

زیر نور تاریکِ سحر از ناراحتی حرف می زنیم. از نهایت شب. از گذشته. انگار می گویم :‌‌ " می بینی؟ چه ساده داریم ما هم خاطره می شیم بابا .. ". پدرم حرف نمی زد. هنوز هم حرف نمی زد وقت دعای سحر، که گذشته بود .. از گذشته که حرف می زنم همه غمگین می شویم. از آینده هم. حالمان هم تعریف ندارد دیگر. من امّا به جاهای خالی ِ کنارم می نگریستم. به دست های مادرم .. مادرم هم آن طرف تر نرم می گریست. شاید یک جمله گفت که حالا یادم نیست. شبیه اینکه " گذشته ها رفت و دگر نمی آید ... "

..

.