Enkratic
چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
یکی بود .. یکی بدجوری نبود ..

" به دنبال مکان آرامی بودم که در آن بمیرم. کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آن روز از وست چستر به آن جا رفتم. پنجاه و شش سال بود که به بروکلین پا نگذاشته بودم و آن را کاملا از یاد برده بودم. وقتی پدرم و مادرم از آنجا رفته بودند سه سال بیشتر نداشتم. با وجود این دیدم که به طور غریزی به محله ی سابق مان برگشته ام، مثل سگی زخمی که کشان کشان خود را به زادگاهش می رساند ... "

دیوانگی در بروکلین .. پل استر ..

.

.

پ.ن:

مرا ببین و مپرس از ترانه ای که ندارم

به خاک راه تو افکنده ام .. دلی که ندارم ..