Enkratic
پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٢
 

مي دانم  دلگير مي شوي.اما چه كنم... پاييز مرا مي كشد .. شيشه ي عطرش در جيب  من مانده و خودش  رفته  تا تمام درخت ها را بيهوش  كند....ميدانم دلگير می شوی...چه کنم...بايد جواب اين رسوايی باران ها را بدهم..فرصت نيست .. تا برايت  بگويم برگ ريزان  روح  يعني  چه و من چه  قدر  از بوي  پاييز  را  استشمام كرده ام ..فرصت  نيست.... پنجره ها پس  از زمستان  گشوده مي شوند ...نه زودتر.. من نمی فهمم اين جنجال شما را در آرامش ... نمی فهمم....به هيچ وجه...فرصت نيست..