Enkratic
پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳
 

ـ برگی از يک نوشته :

 اينجا گوشه ی اتاق سرد تاريک خالی از احساس خود نشسته ام و حسرت روزگاری را ميبرم که چندان کودکانه به اطراف مينگريستم که اکنون تو ! .. جای خالی خيالی را حس ميکنم که ميدانم اين روزها گاهی به سراغ تو هم می آيد .. يادت می آيد ؟ .. آن روزها که برایم نامه می فرستادی چقدر با هيجان اسم خودت را با رنگ ديگری در انتها  مينوشتی و من تا مدّت ها نمی فهميدم که چرا اين دور رنگی گزنده را برگزيده ای ! .. آن زمان ٬ همين توّهم تکراری "دوستت دارم" تو تمام تنم را می لرزاند .. رويای شيرين شبهايی را می ديدم که احتمال حضورت در خيالم می رفت ... امّا .. ميدانی .. حالا ديگر اوضاع فرق کرده است .. تو رفته ای و همچنان خاطره ات پشت در اتاقم بی تاب است .. يارای گشودنم نيست !!