Enkratic
چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٢
 

گاهی گذشت اين روزهای تکراری ،

گاهي  تكرار  روزهای  گذشته ،

 براي  من تسلي  است .....

بايد گريست

بايد خاموش 

به پايان  هفته خيره شد

شايد  باران مرا به آنجا که خاطره هايم آنجاست ببرد ....

زماني

 با نگاهی  سرشار مي شدم

 و با لبخندي

 به خانه مي رفتم

اتوبوس هاي انبوه  از مسافر  را

دوست  داشتم

انتظار نداشتم

كسي  به من  در آفتاب

صندلي تعارف  كند

در انتظار  گل سرخي بودم ....

اما حالا از همه چی شما حالم به هم می خورد ..

نگاهتان لبخندتان انتظارتان!