Enkratic
سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٤
به اين توفان ندانم در تمنّای که می گريم ...

ـ اين روزها بيش از هر زمانی احساس خستگی و کم حوصلگی می کنم .. افسرده و پريشان خاطر و ملولم از اين دنيای اطراف .. چنان که وقتی روز را به انتهايش می رسانم ديگر نشاطی برای فردا نمانده است .. تو گويی آن ناخدايی که کشتی آمالش شکسته و حالش حزين و خاطره اش خراب ... اين است روزگار  ..

" به حرف و صوت اين محفل ندارم نسبتی بيدل

 خموشی کرده ام روشن٬ چراغ کنج ادراکم ..."

پ.ن : وفا افسانه ها دارد که می بايد شنيد از من ...