Enkratic
جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
من اين بيداد بر خود می پسندم ...

ـ خواستم چند خطّی به پاسخ نامه ات بنویسم که فرصت نشد .. البته شاید کمی اغراق است که بگویم مجال سخن تنگ بود ٬ چرا که این روزها سرشار از فرصت هایی ست که برای حقیر تر از تو گذرانده ام ! حقیقت آنست که نوشتن از بسیاری چیزها برایم سخت شده است و بیشتر می پسندم درباره اش حرفی نزنم ... امّا می توانم داستانی برایت نقل کنم که در زمان کودکی سخت در من اثر گذاشت و معرفتی که از آن بر گرفتم هنوز در زندگی روزانه ام جاری است ..
داستان از زندگی پادشاهی مدبّر و فهیم بود که پس از سالها فتوحات بیشمار و پیروزهای مسلسل ٬ در آخرین جنگ زندگانی اش شکست خورده و اسیر شده بود ... شکستی چنان سخت که خودش ٬ خانواده اش  و  تمام خادمان و سپاهیانش به هزیمت رفته بودند .. پادشاه در حالتی زار و نزار چنان که دست و پاهایش به آغل  ِ کثیفی زنجیر شده بود ٬ شاهد زنجیر شدن  یارانش بود .. پسر و دخترش را دید که به زنجیر کشیده و با خفّت تمام از جلویش  می گذرند ... گریه نکرد ... شاید هیچ نگفت ! ... امّا بعد از آنها یکی از خدمتکارانش را دید که چون دیگران ذلیل و علیل می گذرد ٬  او هم به زنجیر کشیده شده بود ... پس بنای نالیدن و زاری و موی کندن گذاشت (!) ...
می بینی ؟ .. زمانهایی هست که آدم نباید گریه کند ٬ وگرنه ناپاک می شود ! .. ولی اگر کُنده چوب بی ارزشی روی پایش بیفتد ٬‌ می تواند هرچه می خواهد بکند‌٬ آه و ناله سر دهد٬ بگرید ..... 
های .....
در زندگی دردهایی است که
.........