Enkratic
یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤
 

"... شما دخترها جوان هستيد . دوست داشتنی ٬ به زودی از جنگل درس خواندن ها بيرون می رويد و به محوّطه ی باز زندگی می رسيد . در آن می رقصيد ٬‌ گريه می کنيد ٬‌ در آن همه چيز را می يابيد و از دست می دهيد ٬ گاهی همزمان .

در اين زندگی از همه چيز می توان چشم پوشيد . چشم پوشيدن فريبنده ترين طريقه ی از دست دادن است . البته همه چيز مگر يک چيز . آنچه می خواهم به شما بگويم گفته ی مادربزرگم است ٬ چند ساعتی پيش از مرگش اين را به من گفت . زنی بود روستايی ٬ تنها زن کمونيست دهکده اش  ٬ در تمام عمر بدبختی به سرش باريده بود : يک بچّه اش معلول و ديگری هم که در اردوگاه کار اجباری مُرد ! ٬ بيماری ها و فلاکت انگار از آسمان می باريد .

يک روز ـ آن موقع دوازده يا سيزده سال داشتم ـ از او پرسيدم : مادربزرگ چه چيزی در در زندگی از همه مهم تر است ؟ ـ جوابش را هرگز فراموش نکرده ام ـ  : فقط يک چيز در زندگی به حساب می آيد عزيزم .. و بی شک آن نشاط است ٬ هيچ وقت اجازه نده کسی يا چيزی آن را از تو بگيرد ..." 

ديوانه بازی .. کريستين بوبن