Enkratic
یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥
آن خيالاتی که دام اولياست ..

ـ " از دست عزيزان٬ چه بگويم ؟ گله اي نيست !

    ور هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست .... "

باری امروز پشيمان شدم .. وقتی درست روبروی خاطرات پنج سال گذشته ام ايستادم و جز خسران احساس ديگری نداشتم .. ان الانسان لفی خسر ! .. تقصير از ما بود که گذاشتيم روی دست حوادث خوابمان برود .. روزگارمان را با چه آدمهايی که تباه نکردیم .. مردمانی آنقدر کم رنگ که زير آفتاب گم می شوند .. به قول کورش‌ ٬ " من را ياد فرستاده‌ ای می‌اندازد كه نيزه‌اش را در متكای زربفت دربار ساسانيان فرو كرد و اسبش را به آن بست !! .. "

پ.ن : اءَبْدَلَنِي اللَّهُ بِهِمْ خَيْرا لي مِنْهُمْ وَ اءَبْدَلَهُمْ بِي شَرّا لَهُمْ مِنِّی (نهج البلاغه) .. آری .. هيچ کدام لياقت يکديگر را نداشتيم ..