Enkratic
چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥
 

ـ " آه٬ ای شاهزاده ی کوچک! چنين بود که من اندک اندک به زندگی بی مقدار و اندوهبار تو پی بردم. تو سالها جز شيرينی ِ تماشای غروب آفتاب شادی ِ ديگری نداشته ای. من اين نکته را صبح روز چهارم دريافتم که تو گفتی :

ـ من غروبها را دوست دارم. بيا برويم غروب آفتاب را تماشا کنيم.

ـ ولی بايد منتظر بمانيم.

ـ منتظر چی‌؟

ـ منتظر اينکه آفتاب غروب کند.

اول بسيار تعجّب کردی٬ بعد از خودت خنده ات گرفت و به من گفتی:

ـ همه اش خيال ميکنم در وطن خودم هستم .. "

شاهزاده کوچولو ... آنتوان سنت اگزوپری ..

پ.ن.۱ : جمله ی خوشمزه ای دارد اين اسکار وايلد (Oscar Wilde) که :

Some Cause happiness wherever they go, Others Whenever they go ! ...

پ.ن.۲ : خسته ام و هيچ چيز ديگر برايم جذابيت چندانی ندارد. امروز کنار آنهمه هياهو فهميدم لس آنجلس را هم انسانها ساخته اند. با تمام دغدغه های حيوانی و انسانی. حالا حالم از همه چيز به هم می خورد. ازينکه بايد مدت ديگری زنده باشم چندشم می شود. خدايا مرا ببخش ..