Enkratic
پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نيست ...

ـ شب سرد هفتم  ماه می همان سالی که دیگر نیامدی پشت دود آخرین سیگاری که شايد می کشیدم  ، خودم را بالای کوهستانی یافتم که کودکی هایم به آنجا می رفتم. لابد سرد بود و همانقدر تاریک که انتظارش را داشتم. آن زمان ها این راه را با دو برادر کوچکترم می رفتم و همیشه می ترسیدم که میان راه کسی یکی از ما را بدزدد و دوتای دیگرمان تنها بمانیم!. حتی فکرش را هم کرده بودیم که اگر میان راه گرگی یا هر چیز دیگری که توی قصه ها بچه ها را می ترساند ما را بُرد ، داوطلبانه خودمان را تسلیم کنیم. زندگی اصولا همیشه همین طور است. کسی که زودتر تسلیم شود با اینکه دیرتر برنده می شود، امَّا برنده می شود. زمان ضمانت مهمی است برای آدمهایی که فکر می کنند همیشه باید برنده باشند. دروغ یا راست. نمی دانم .. آن زمان ها بود که گرگ ما را برد! یعنی نمی دانم که واقعا برد یا از بس خیال کردیم که گرگ ما را برده است ما را برد. راستش زیاد هم فرقی نمی کند. وقتی رویا بخواهد آدم را با خودش ببرد دیگر مهم نیست که در عالم واقعی چه چیزی آدم را با خودش می برد ....

پ.ن.۱: دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است ؟!‌ ...

پ.ن.۲: وفور فتنه اگر هست٬ آسمان با ماست / که چشم لطف ز دنيای ديگری داريم ...

پ.ن.۳ : ته کلاس ِ فلسفه ی مدرن نشسته ام ... پيرمردی٬ با قد کوتاه و عينک ته استکانی ـ بی آنکه به کسی نگاهی بکند ـ  لنگ لنگان وارد می شود ... صدايش را صاف می کند و بعد با آرامش نه چندان دلچسبی می گويد :‌ " من آلن وود هستم. همان آلن وود معروف! ". مدتّی سکوت می کند و ادامه می دهد :‌ "فصلی از فلسفه ی مدرن برايتان خواهم گفت از دکارت٬ لاک٬ لايبنيتز٬ برکلی٬ هيوم و کانت. البته اين آخری را کمتر برايتان می گويم٬‌ چون زياد از حد خودش به اثبات خدا پرداخته است . راستش را بخواهيد ما اينقدر روی زمين مشکل فلسفی داريم که کارمان به آسمان نکشد ... ".

® شمايل استاد در عهد شباب کنار مرقد امانوئل کانت ! ...

پ.ن.۴: عزيزی برايم نوشته است :‌

یه‌دفعه و بی‌خبر رفتنت رو می‌ذارم به حساب فرار کردن از همه چیزایی که می‌دونیم (که البته همه‌اش که هیچ ٬ شاید یکیش رو هم درست ندونم ٬ اما حدس که اشکالی نداره) ... ولی از فرار کردن که که نمی‌شه بازهم فرار کرد ! نمی‌خوای خبری از خودت و حال و احوالت و ... بدی؟! اصلا فرقی بین شهر فرنگ و شهر دعا هست ؟! ..