Enkratic
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥
 

ـ دلم هوای جنگ کرده. یکی نوحه بخواند، ما گریه کنیم. به دل دشمن بزنیم ودیگر برنگردیم. یا زلزله ای بیاید، همه چیز زیر و رو شود. دیگر فکر توی ذهنمان نباشد، فکر و فلسفه باقی زیر خاک مدفون شود. پابرهنه راه بیفتیم توی بیابان، بدون اینکه همدیگر را بشناسیم. یا یک مریضی بیاید، کور شوم، کر شوم، لال. توی خیابانها دوره بیفتم. شبها کنار خیابان تا صبح سگ لرز بزنم. تا از این مغز بی صاحاب مانده بپرد فکر و خیال واهی ... 

پ.ن.۱: صفايی ندارد ارسطو شدن!/خوشا پر کشيدن/پرستو شدن ...

پ.ن.۲: و تو ای بهار آرزوهای من ...

پ.ن.۳: ديوانه شدم من در ماه محرّم .. در ماه صفر هم ٬ ده ماه دگر هم ...