Enkratic
سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦
بهاريه(۲)

ـ روز هفتم بهار هم بی حوصله تر از هميشه می گذرد ... شايد سکوت تنها سهمی است که اين روزها روزگار با من شريک است .. از شما چه پنهان که ده دقيقه مانده به اذان صبح انگشت هايم روی کيبورد پنهانی کسی را آرزو می کردند .. گوشی را برداشتم و توی دفترچه ی تلفن٬ بين شماره هايی که هنوز با ۰۹۱۲ آغاز می شوند سعی کردم آدمی را پيدا کنم که بی آنکه لازم باشد توضيح اضافه ای بدهم چندکلمه ای حرف بزنيم .. شماره ها و تصوير آشنايان و دوستان دور يا نزدیکی که مضحک تر از هميشه مرا دوست دارند .. فحبذا ... اعتراف می کنم به حس نوستالژيکی که از ديدن شماره ی خودم بين آنهمه شماره بر من رفت .. حسی شبيه خواب خاک خورده ترين خاطرات قديم ... بی آنکه اندکی تردید کنم شماره ی خودم را می گيرم .. صدای‌ آشنايی آنطرف خط پاسخ صريحی می دهد که : مشترک موردنظر خاموش می باشد .. می فهمی ؟ ... خاموش است .. خاموش ... يعنی که تمام شد .. تمام ...

پ.ن : عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد ...