Enkratic
چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
 

ـ " حالا ديگه عوض همه چی زلزله مياد. نه شب خواب داريم نه روز آروم. همش ترس و دلهره. خودمون زندگی آروم بی سر خری داشتيم که اين زلزله های پدرسگم قوز بالا قوز شده و از صُب تا شوم مرگ ِ سياه جلومون ورجه ورجه می کنه.{..} از ديشب تا حالا سی و سه بار زلزله اومده. ميزان تلفات معلوم نيست. اين چسان فسان کمک شير و خورشيد سرخ هم به اين لاشه های زير خروار خروار خاک خنده داره. تنم هنوز داره می لرزه. ولی انگار تموم شد. باز در رو همون پاشنه می چرخه. يکی رفت و يکی موند٬‌ يکی سرشو ميجنبوند.‌{...} شايد يه دفه ديدی منم رفتم زير آوار. من و نوشته هام باهم. از اول دنيا تا حالا چقده چيز رفته زير خاک؟. چقده نوشته از بين رفته؟. عرب و مغول چقدرشو سوزوند و نابود کرد؟. نوشته های ساسانی و بيهقی کو؟. کليله و دمنه ی رودکی کو؟. از تو مپرسم اين مملکت هيچ نداشت؟. هخامنشی و اشکانی و ساسانی از زير بته دراومدن؟. نه کتابی٬‌ نه هنری٬ نه اقتصادی نه مذهبی نه قشونی نه قصه و شعر و ساختمونی٬‌ هيچ؟! .. اينا کجاسَّ؟ .. اينارو کی نابود کرد؟ .. بيشرفا! زندگی برای ما هيچی نياورد. هرچی داشتيم نابود کرد. بدرک. لابد لياقتشو نداشتيم. منم نويسنده نمی شم. مرغی که انجير ميخوره تُکش کجه!. اينهمه که اومدن و نوشتن کجای دنيا رو گرفتن؟!. دنيا ديگه چيزی کم و کسر نداره. ديگه چيزی توش پيدا نميشه. همه چيزا کهنه و يا دسّ کم نيمداره. راس ميگی .. يه وخت خيال داشتم نويسنده بشم. خيال داشتم از زندگی خودم بنويسم. اما می دونی. نوشتن برا من مثه آفتابه خلای مسجد نو ميمونه. اونا گذشتنش اونجا که هرکی تنگش بگيره ورش داره آب توش بريزه ببردش خلا و کارش که تموم شد يه گوشه ولش کنه. اصن نميخوام چيزی بگي. نميخوام بشنوم. نميخوام بخونم. نميخوابم بخورم. نميخوام. از خوردن بدم مياد. دلم آشوب ميشه. اينم شد کار که آدم هی بخوره هی خلا پر کنه؟. ميخوام روزه بگيرم.. ميخوام يه دونه بادوم و يه انگشتونه آب بخورم.  ميخوام جو کی بشم. نميخوام هيچی بخورم. از خوردن بدم می آيد. خوردن مال آدمای احمقه. همه ی اين جونورايی که دور و بر منن. يه عمر آروغ می زنن که يه بار بالا بيارن. کثافتا .. گه بگيرن خودشون و با اين شهرشون که مدام توش زلزله مياد. اما من آخرش يه کاری می کنم .. حالا دسّ و دلم بکار نميره. حالا ميخوام از زلزله فرار کنم .... "

سنگ صبور .. صادق چوبک

پ.ن : کتاب دردناکی است. مخصوصا اگر در ساعت های تنهايی و غربت خوانده باشی. امّا بيش از همه اين شعر ابتدای کتاب را دوست داشتم :

با صد هزار مردم تنهايی

بی صد هزار مردم تنهايی ..

رودکی