Enkratic
پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری ..

ـ می دانی مهتاب ... من از آشنايانم آنقدر ديده ام که حالا غربتم را بی رحمانه می پرستم .. طوری که اين روزها از خيابان که رد می شوم حواسم هست به چشمان آشنای هيچ کسی نگاه نکنم .. سنگفرش خيابان را می شمارم و  گاهی چند بار نفس عميق می کشم .. بعد يادم می آيد اخوان ثالث را که می گفت :‌ تنهايی ها از باهم بودن سگها به دروغ بهترند .. و بعدتر که ديگری می گفت: سگ است آن که با سگ رود در جوال ! .. می دانم .. دنيای نادرستی داريم .. بسياری سهمشان را در باور يک اشتباه ساده از دست داده اند .. قرآن کنند حرز و امام مبین کُشند ... یاسین کنند ورد و به طاها کِشند تیغ ...گاهی خيال می کنم که حضور ديگران طوری بايد باشد که مزاحم تنهايی ات نشود .. می دانی .. حالا می فهمم آن دو کودک را که از پشت بام روی عابران با شادی تمام "تف " می کردند .. عظمت يک مرد به جديّتی است که در بازی های کودکانه داشته است .. آه .. چه بگويم که درد ديوانه ام می کند؟ .. انصاف از که بجويم که شانه هايم طاقت ندارند ديگر .. اين کثافت هر روزه حالم را به هم می زند .. خدايا ... من مرگ می خواهم .. من مرگ نزديک می خواهم ... طوری که صدای خفه گی آخرم را هيچ آشنايی نشنود ...

 

پ.ن.۱:

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان

آنگه شود پديد که نامرد و مرد کيست ...

(ناصرخسرو)

پ.ن.۲:

"من و آنون به زور روبه‌روی هم نشسته‌ایم و من دارم با کارد و چنگال لقمه‌های دل‌درد شبم را می‌بـُرم و می‌خورم و نگاهش می‌کنم و یک‌ریز چرت می‌گویم تا فضای میانمان پر شود، تا خالی نشود، تا گریه‌ام نگیرد. آنون چند روز دیگر می‌رود و یک نفر این‌جا تنها – خیلی تنها – می‌شود و من نمی‌توانم کاری کنم که غم‌های آنون یا او که می‌ماند یا حتا خودم کم شود. وقت خداحافظی دست‌پاچه خواهم شد، می‌دانم .. "

پ.ن.۳:

من نمی گويم سمندر باش يا پروانه باش

چون به فکر سوختن افتاده ای٬ مردانه باش ...