Enkratic
پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦
 

ـ وارد دفتر کارم می شوم. آنقدر دير است که ديگر هيچ کس نيست. موسيقی را زياد می کنم. بنان با همان صدای هميشه خسته اش می خواند :غربت من در جهان از بهر تو ست/قربت خاصّان درگاهم بده .. و من چشمهايم را می بندم .. اشک می ريزم ولی جز خودم و نزديکترين نزديکانم کسی دليلش را نمی داند ..

پ.ن :

آشيان ساختن ارزانی مرغان چمن ..

آشيان سوخته ام من که هم آوازم نيست ... (شهريار)