Enkratic
چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
 

آنطرف تر روی تختخواب من طوری آرام خوابيده است که ديگر نمی توانم نگريم. يعنی بسيار کردم امّا نشد. نشد که يادم نياد که حالا درست نزديک يک سال شمسی است که چهره ی معصوم تو و آن خنده هايی که ديگر به نديدنش عادت کرده بودم از من دريغ شده است .. ديروز که از فرودگاه می آوردمش٬ حواسم بود که مثل آن دفعه ی قبل نشود که با گريه همه چيز خراب تر شود. حواسم به آن بود که مثل گذشته تر ها بگويم سلام و بعد٬ خدايا چه می گفتم هميشه وقتی می ديدمت؟. "چطوری؟" .. "حالت خوبه؟". چی می گفتم لعنتی؟ .. چطور سلام می کردم که طبيعی باشم؟. کسی نيست که مرا کمک کند؟. و اصلا کسی می فهمد من چه می گويم و يا سراغ کدام خاطره را از کدام گريه می گيرم؟ ..  و لِیُبدلَنهم مِن بعدِ خوفهم امناً ...

پ.ن:

- خسته شده ايد آقا ؟
- من ؟...آه ...بله....شايد
- با من يك استكان مشروب مي خوريد ؟
- متشكرم ... نمي دانم ...بله ...
- باز هم حرف مي زنيد آقا ؟
- من ؟ من حرف مي زنم ؟ اشتباه نمي كنيد؟

بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ... نادر ابراهيمی ...