Enkratic
پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦
Valentine ...

لعنتی ..

دیگر حتی مرگ هم 

نمی تواند غافلگیرم کند ....

 

{ حالا به درک که این صفحه  را دوست داشتم .. که تو را .. بگذار تمام آنچه از دست رفتنی است از دست برود .. بگذار باد بیاید در کوچه های بن بست .. بگذار  که به دست هایت اعتراف کنم .. که عشق کار ما نبود .. بخدا کار ما نبود آقا .. تقصیر پسر همسایه است که شیشه ی شما شکست ... من توی کوچه بازی می کردم .. که تو از آن سو آمدی با دو زنبیل زیبایی .. و من زندگی را از دست هایت گرفتم .. گذاشتم روی زمین .. و زمان را بوسیدم .. آمدم به اینطرف روز و شب که تمامی ندارند انگار .. عشق کار ما نبود آقا .. بخدا تمام فرودگاه ها دروغ می گویند .. مثل سگ .. مهرآباد تو را به آینده نمی برد .. پرتت می کند توی گذشته .. توی ولیعصر .. پشت چراغ قرمز چمران .. که مادرم می گوید دیگر نیست .. انصافت کجاست آقای قالیباف؟ .. من پشت آن چراغ زندگی کرده ام ! .. من به شاخه های مریم توی دست آن کودک جوانی داده ام .. لعنت به این دقیقه اگر دروغ بگویم .. عشق کار ما نبود آقا .. درست .. اما به همین ساعت قسم ... که دیگر هیچ چراغی قرمز نمی شود ... توی آن تهران بزرگ ... عشق به وطن .. کنار میدان آزادی ... مقوا به دست ایستاده است که : گوسفند تازه موجود است !! .. حیف پایتخت .. حیف گذشته .. حیف حالا .. حیف فردا .. که نه من تو را می شناسم نه تو مرا .. حیف این صفحه که نفس های آخرش را می کشد .. حیف تو .. که حالا دیگر توی خاطراتم پیدایت نمی کنم .. حیف تو که حالا ... حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی! ... }