Enkratic
یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢
 

عکس العمل افراد در مقابل منطق بالاتر از خودشون ٬ طيف فرکانسی گسترده ای داره .... گروهی تخاصم می کنند ٬ عدّه ای لجاجت ميورزند و دسته ای بر صدق اين منطق عمل ميکنند...در اصل قضيه٬ همه ی اين سه گروه بازنده اند .... امّا تنها برای گروه سوّم اين باختن٬ جنبه ی بازی خود را حفظ کرده است ........

با شنيدن نظرت در مورد اينجا ٬ فِراستريت شدم ... چند تا نکته هست که از زاويه ی من هنوز مبهمه! ... اولا من هيچگاه دنبال عجيب نمايی نبودم! ... دليلش رو هم نميدونم که  چرا اين احساس رو ميکنی .... .. ثانيا هيچگاه برتر بودن را به تفوّق مربوط نکردم .. بلکه برتری را پايه ی تفوّق ميدانم .... علما دانستندی که برتری ذاتی بين افراد انکار ناپذير است ... ثالثا در مورد رمانتيک وار بودن .... حقيقت اين امر اين است که مقصود من چيزی نيست که در اين اشعار٬ خوب بيان شده باشد !!! ... اگر ميخواستم نظر خود را به طور کامل ابراز کنم ٬ می بايستی کلّی ضمائم و تعلقّات زائد به آن بيافزايم٬ باشد که از اين ملقمه وضعيت روشن تری از افکارم حاصل شود! .. لذا انديشه هايم در انقياد اشعار نيست  ... در مورد مطلب آخر که کاملا بهت زده شدم٬ متظاهر بودن است ... من فکر ميکنم تظاهر برای کسی است که می خواهد چيزی را به کسی ثابت کند ... حال آنکه هماره من از اين تثبيت و ترميم ها بيزار بوده ام .... من فکر ميکنم تظاهر مصاديق ديگری داشته باشد ... شايد اين از آن مصاديق باشد:(تعويض مخاطب)

.... حرف ميزند ... تند تند هم حرف ميزند ... بين هر چند تا کلمه هم چند جمله عربی منگنه ميکند ... در انتها نيز ذکر از ائمه و... اين قسمتی از  بيانات گيرای اولين بود .... سخنانی که هر شنونده را به سوی خود ميکشاند ... و من نيز تا مدّت ها فکر ميکردم ٬ عجب عارف جوانی! .... .. فکر کنم چهار شنبه بود ... ساعت هشت شب بود ... برای پروژه دانشگاه بودم ... در هنگام رفتن ٬ به ذهنم رسيد ٬ سری به کانون فرهنگی رسانا!!! بزنم ... جا خوردم ... دو نفر اونجا بودن ... و صدای روضه ی حضرت عبّاس با صدايی که در همان لحظات اوليّه نتوانست متصنّع بودنش را از من پنهان کند ... يکی ميخواند و ديگری اشک ميريخت ...  برق چشمان مدّاح!!! برايم مشمئز کننده بود .... ميخواستم دروغين بودن اين فريب آشکار را برای اشک ريزنده!٬ بيان کنم ... امّا مطمئن بودم بی فايده است .... قدم زنان٬ انديشه کنان٬ راهم را پيش گرفتم .... روزگار ثابت کرد ... ثابت کرد که متصنّع بودن آن صدا چندان هم ساختگی نبود ... پس از آن چه شد  که ٬ الان اشک ريزنده ی سابق! حتّی با شنيدن نام مدّاح متظاهر! حاضر است کل زندگی اش را بالا بياورد .... ميدانم چه شد .... تو هم خوب ميدانی چه شد ...  دلم ميسوزد .... همين ....

.... استغفرالله .... بگذريم ...

پ.ن.۱: برای سومين بار است که طيّ چند روز اخير مينويسم ٬ و پاک ميشود .... قيامت نزديک است ... بدون هيچ مجال پاک کردن .....

پ.ن.۲: بهداد جون ٬ من کپ زده ی تو رو هم از اصلش بيشتر دوست دارم ... لذا هيچ اداب و ترتيبی مجو ....

پ.ن.۳: کاشکی تو لحظه ی آخر ............

پ.ن.۴: ترم جديد .... فردا بايد برم سر کلاس الکترونيک ۳ در حاليکه هنوز نميدونم الکترونيک ۲ پاس ميشم يا نه ....

پ.ن.۵ : شايد اين هفته هم رفتم کوه ..... شايد هم نرفتم .....

پ.ن.۶: ديروز رکورد زدم .... در يک زمان با ۱۱ نفر چت ميکردم ....پس از نيم ساعت٬ رمق نمانده بود ... امّا با همون انرژی اندک يه ميل زدم به سازمان ثبت رکوردها ...

پ.ن.۷:Merde