Enkratic
سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٢
 

راهی که نرفتم و رنجی که کشيدم  .... تيری که نخوردم و دردی که کشيدم ....  زهری که نخوردم و مرگی که چشيدم  ....  تا بدين جا اينچنين بود ٬ باشد که تا بدان جا آنچنان نمانم .... 

..... مسابقه بين تيم بنفيکا و ويتوريا .... بازی حسّاس ميشود ..... داور بد قضاوت ميکند .... داور خيلی هم بد قضاوت ميکند ...  دقيقه ی چهل ميشود .... داور به بازيکنی تذکّر ميدهد ... بی دليل هم اينکار را ميکند .... بازی کن پوزخندی ميزند .... داور عصبی ميشود .... دقايق ميگذرد .... بازی از اين هم حسّاس تر ميشود .... دقيقه ی چهل و هفت ... داور سوت ميزند ... به اشتباه هم سوت ميزند....خطای همان بازيکن را ميگيرد ... بازيکن معترض ميشود .... داور کارت زرد ميدهد .... بازيکن لبخند تلخی ميزند .... خيلی هم تلخ ..... بازيکن ناگهان بر زمين می افتد ... نفس نفس ميزند .... بازيکن مرگ را میپذيرد ... بازيکن ٬تلخی مرگ را با لبخند میپذيرد .... داور شرمنده ميشود ... شرمندگی داور ديگر سودی ندارد .... بازيکن اينچنين از حقّش دفاع ميکند ..

مرداد داغ دست تو ...........

خيلی جالبه آدم به صفتی متشّبه بشه که اصلا شباهتی به اون نداره ....

اين استادای دانشکده ی ما تو خل بودن دست کمی از دانشجوها ندارن .. هر چی هم جلو تر ميرم به نظرم ميرسه بدتر ميشن .... اين حائری ... اون صدوقی ... چه بگم والا ....

..... as she turns,This way she moves in the logic of all my dreams

خوش دارم خوش باشی تو خيال خامت حاليته؟