Enkratic
چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٢
 

ديگر نمانده هيچ .... خستگی در چشمانم بيداد ميکند ... عصبی هستم ... پنهان ميکنم ... يا شايد با پيمودن مسير دانشکده تا ابن سينا اين عصبانيّت را تسکين ميدهم ... فايده ای ندارد ... ديگر نمانده هيچ ... زنده به گور ....دقيقا همين.... خنده ام ميگيرد .. از قيافه ی ابله اطرافيان ... .. از زندگی نکبت بار اينها ..... ازاين که مثل دسته های گوسفند دور هم جمع شده اند ٬ و هر از گاهی از دلقک بازی خودشان به وجد می آند و می خندند ... شايد هم به من ميخندند ... نميدانم ...  گوساله ها ... دقيقا همين ... به فکر فرو ميروم ... ديگر نمانده هيچ ...ديگر نمانده هيچ به جز  وحشت سكوت... ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي  مرگ ... خشم است و انتقام  فرومانده در نگاه .... جسم است و جان كوفته در جستجوي مرگ ... تنها شدم ،  گريختم از خود ، گريختم .....تنها شدم كه مرگ  اگر همتي  كند .....شايد مرا رهايي  ازين بندگي  دهد .... تنها شدم كه هيچ نپرسم  نشان كس ....   تنها شدم كه هيچ نگيرم سراغ خويش..... ديگر نمانده هيچ ....