Enkratic
سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
 

" خلاصه آنوقت کالسکة الاسلام، میز و صندلی المذهب، اسب روسی الدین وجود نداشت!. خوش آنروزها واقعا که درست عهد پادشاه وزوزک بود. مخلص کلام. یکروز دولت ایران لشکر خودش را جمع کرد. یواش یواش رفت تا پشت دیوار یونان. برای داخل شدن یک راه بیشتر نبود که لشکر ایران حکما باید از آن راه عبور می کرد. بلی پشت این راه هم یک کوچه ی آشتی کنان مسجد آقاسید عزیزالله، یعنی یک راه باریک دیگر بود ولی لشکر ایران آن راه را بلد نبود. همین که لشکر ایران پشت دیوار رسید دید این یونانیهای بدذات هفت خط با قشون جلو راه را گرفته اند. خوب حالا ایران چه خاک بر سرش بکند؟. برود چطور برود. برگردد چطور برگردد. مانده سفیل و سرگردان. خدا رحمت کند شاعر را خوب گفته است: نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم. الخ. از آنجا که باید کارها راست بیاید یکدفعه لشکر ایران دیدند یواشکی یکنفر از آن جعفرقلی آقاها پسر بیگلر آقاهای قزاق یعنی یکنفر غریب نواز یکنفر نوع پرست یکنفر مهمان دوست از لشکر یونان جدا شد. و همه جا پاورچین پاورچین آمد تا اردوی ایرانیها. و گفت:‌سلام علیکم. خیر مقدم. خوش آمدید. صفا آوردید. سفر بیخطر. ضمنا آهسته با انگشت شهادت آن کوچه ی آشتی کنان را به ایرانیها نشان داد و گفت ما یونانیها آنجا لشکر نداریم ! اگر شما از آن راه  بروید می توانید مملکت ما را بگیرید. ایرانیها هم قبول کرده و از آن راه رفته داخل خاک یونان شدند. حالا مطلب اینجاست. راستی تا یادم نرفته اسم آن غریب نواز را هم عرض کنم. هرچند قدری بزبان ما سنگین است اما چه می شود کرد. اسمش افیالتس بود. خدا لعنت کند شیطان را نمیدانم چرا هروقت من این اسم را می شنوم بعضی سفرای ایران یادم می افتد. باری برویم سر مطلب ... "

چرند و پرند. دهخدا ..