Enkratic
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
 

ـ چه سرگردان است اين عشق٬ كه بايد  نشاني اش را از كوچه هاي  بن بست  گرفت ... چه حديثي  است عشق كه نمي پوسد و افسرده نيست...حتي آن هنگام كه از آسمان  به خانه آوار شود ....

ـ با لبخند نشاني  خانه ي  تو را مي خواستم همسايه ها  مي گفتند  سالها پيش به دريا رفت....كسي  ديگر از او خبر نداد...به خانه ي تو نزديك  مي شوم...تو را صدا مي كنم...در خانه را مي زنم...باران  مي بارد... هنوز باران  مي بارد ...

- به يک آدم بريتيش اصيل٬ کم حرف ٬ خونسرد نيازمنديم ....

 ـ از دور  حركت مي كنم... تا به نزديك  تو برسم ....تو اگر مانده  باشي... تو اگر  در خانه  باشي..من فقط  به خانه تو آمدم ... تا بگويم ... از تو مي خواستم... مرا باور كنی كه ساده هستم ...تو رفته بودي....

- بعضی اوقات ميخوام سرم رو محکم بکوبم به ديوار.... له بشم ... شايد آرامش ديرين باز گردد....