Enkratic
سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
دل من نه مرد آنست که ..

این شب ها بسیار شده  که خواب مشابهی را ببینم .. اینکه راهی کشف کرده ام در دل سنگ به مقصدی نامعلوم .. میانه ی مسیر، از جایی به بعد نور نیست، صدا نیست، حرکت نیست. گیر افتاده ام. ناجور .. طوری که ابدا نمی توانم تکان بخورم. می آیم همان مسیری که از آن آمدم برگردم، می بینم تنگ است، رد نمی شوم .. تقلا می کنم .. دست و پا می زنم .. اما سرم از میانه ی سنگ ها رد نمی شود ..  فریاد می زنم .. عزیزانم را می خوانم .. جوابی نیست .. آشنایی نیست ...احساس خفگی مطلق می کنم .. بلندتر فریاد می زنم .. اشک می ریزم، مویه می کنم، اما ... هیچ است پشت هیچ .. با خودم می خوانم، بعد از این آیا خدایی هست؟ .. نیست .. بیدار می شوم ...

...

.

پ.ن:

دل نه مرد آنست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی ؟

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی ...