Enkratic
دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٢
 

   ـ حضوري  دارم ... چون هنوز احساس ميکنم ... احساس ميکنم خرد شدنم را در اين غربت قريب ... احساس ميکنم  هدر رفتنم را در بالا و پايين رفتن از پلّه های دانشکده .. از همکف تا روی عرشه ... احساس ميکنم گمراهيم را در انبوه گمراهان ...امّا حضوری دارم...حضوری نه لطيف و نه مانوس ...برابر چشمت و رو در روی فکرهای مزخرفت ...خواهی بشناسم و دشنامم  گوی٬ خواهي نشناسم و بگذر  از كنارم ... بيگانه !