Enkratic
سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢
 

ـ راه نجاتی نيست ٬ گاه در گريز  از حقيقت اسم يا صفت يا فعل خود!...تا شبي  شايد ... آن  دقيقه ي  آخر٬ندايی از رويا برآيد كه وقت كامل آن رفتن بي سوال رسيده است .. بعد  هم هيچ اتفاقي  نخواهد  افتاد...هيچ..  خواهد گذشت آنچنان که می گذشته است ... باران خواهد آمد ...باد هم راه خود را خواهد رفت ... حالا ديدی هميشه ميگفتم خاطره ی اين چشمان اشکبار از حقيقتش جذّابتر است؟ ... افسوس که اشکهايت اين خاطره را نيز شست .. بايد نشست و گريست ... برای خاطر آسوده ام ...