Enkratic
جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
حکایت عمر (2)

بدشانس اگر باشی شاید یک بار، بیچاره اگر باشی گمانم چند بار، شاعر ار باشی حتما هر روز معشوقت را می بینی که دست اندر دست دیگری از کنارت می گذرد. حتی احتمالا پیش چشمانت محبت بیشتری نثار آن دیگری می کند که ناخوشی ات تمام شود. بعد تو می مانی و او ... که مدام می گذرد ...

..

.

سر سطر بنویس‌: چنین است رسم سرای درشت ..

.

.

پ.ن: عصر بارانی یک پنجشنبه، وقتی زیر لب از نامجو میخوانی که " بیا و کشتی ما در شط شراب انداز ..."، و نامجو را کنار دینزهال می بینی که از کسی آدرس می پرسد. بهتر است باور کنی دنیای کوچک و کودکانه ای است ... نیست؟