Enkratic
چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٢
 

ـ بيچاره آدمی ... همه چيز تنهاست ...در تورات آمده است٬جهان و هرچه دراوست باطل  اباطيل است....

ـ هيچ خاطره اي باقي نخواهد ماند... آوازهاي درگذشته بر بادند ... آوازهاي  آينده از نيامدگان! ...چه  مهربان  مرا مي نگري.....زن٬آياشويت در سفر است؟ ..

ـ تا ماه ٬اين ماه ولرم دوگانه٬ ديوانه ي من است ترسي ندارم ....امّا واي كه اگر باد از اين راز سربسته بويي برده باشد ..!

ـ وتو که بی پروا مرا با نام کوچک می خوانی و من كه خيلي دير نام كوچك تو را  در همين ترانه تكرار كرده ام ....خدايا اين چه رويايي ست ... كه هرگز شهامت گفتنش را به گهواره نداشته ام امّا به گور شايد ...

ـ و خدايا ... تو ميدانی که من سخت از اين مردمان دلم گرفته است ...

ـ اگر تکرار کنم هم فايده نخواهد کرد ... ميدانم ... او سرسخت تر از اين حرف هاست .... امّا هنوز اميد دارم باطنش بهتر از اين ظاهر باشد ...

ـ ........(جديدا ازاينا خوشم اومده ..... !)

ـ سعدی آن نيست که هرگز ز کمند تو گريزد .... تا بدانست که در دام تو خوش تر ز رهايی....