Enkratic
پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
لکن چه چاره با بخت گمراه ...

مثل سکانس های کهنه ی رمانتیک، انگار با معشوقت به جزیره ای دور افتاده، تنها مانده ای. یعنی که جز عشق نمی بینی. اگر هم بعد از سالها، از آن دورهای دور، کشتی نجات پیدا  شود، معشوقت دست تو را می گیرد که آرام. بگذار برود. ما تنها، با هم، معنی  درستی داریم. فراموشِ زندگی دیگران ..

اما منظور من آن وقت هایی ست که تو با دیگری، گیر افتاده ای به جزیره ای سرگردان. با آنکه دوست نداری اش. همه ی دنیای تو به امید آن حادثه ای است که نجات و رهایی بیابی. وگرنه لحظه به لحظه ی زندگی ات، مرگ است. ولی نباید آن دیگری این را بفهمد. شاید همین مرگ دنیای تو، برای او همه ی زندگی باشد. درست مثال آن لطیفه ای که حوا از آدم می پرسید " مرا دوست داری؟ " و آن طفلک می گفت " مگر چاره ی دیگری هم هست؟ .. ".

..

سعدیا چاره ثبات ست و مدارا و تحمّل ..

.

حیرتیم اما به وحشت ها،‌ هم آغوشیم ما

کز خیال خوش دلان چون غم فراموشیم ما

(بیدل)