Enkratic
پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
گر بمیرم به درد هجرانت ...

" بی انصاف ها اقلا جنازه ام را به خانواده ام ندادند. حالا اینجا کی برایم گریه بکند؟ اینجا که کسی مرا نمی شناسد. تنها کسی که این دور و نزدیک دیدم، ‌همان زن بود. ولی او هم نمی دانست مرا به کجا می برند. اگر می دانست که مرا برای کشتن می برند، شاید نگاهم می کرد. شاید لبخندی می زد. اگر روزی گذر او به این جاده بیفتد، از کجا بداند که کنار آن تک درخت شکسته مردی مرده است. از کجا بداند که مرد پیش از مرگ داشت به شیار روی پیشانی اش فکر می کرد. "

مردی که گورش گم شد .. حافظ خیاوی ..

.

پ.ن.١:  و بهتر از پاراگراف آخر، یک تک جمله ی در اواسط داستان است که " حالا مدت هاست که دیگر زنی را نمی بینم .. ".

پ.ن.٢: یاد باد آنکه شما، کنار ما، ولیعصر را از پایین تا بالا، قدم می زدی و ناگهان می گفتی :‌ " غربتی که در آن دوردست های غرب تو را بگیرد، چندان هم غم انگیز نیست. حزن واقعی وقتی است که در وطنت غریب باشی. مثلا ببین .. هیچ کس توی همین ولیعصر، به اندازه ی خود آقا غریب نیست .. هیچ کس .. "

پ.ن.٣:  خوبی برخی اوقات اینست که می دانی بدتر ازین نمی شود ..

پ.ن.۴: این روزها زیاد به مرگ فکر می کنم. شاید هم مرگ به من زیاد فکر می کند .. باری بهرحال، بیکران وحشت انگیزی است .. 

 ..

.