Enkratic
شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
آن خیالاتی که ...

" من بهترین شعرهام رو توی این چند هفته ی گذشته گفته م. تو بهترین شعر من بودی. اما. من می ترسم. من دیگه نمی تونم جلوتر بیام. من بیشتر ازین نمی تونم دیگه به تو نزدیک بشم. به خاطر خودت. به خاطر من. اگه بیام همه چی نابود میشه. همه چی از بین می ره. وقتی آدم ها رفتند کره ی ماه، با خودم گفتم، لعنت به اونها که به ماه هم رحم نکردند. ماه رو هم آلوده کردند. گفتم لعنت به انسان، که ماه رو هم با قدم هاش ناپاک کرد. تو، تا وقتی هستی که من دور باشم .. "

استخوان خوک و دست های جذامی .. مصطفی مستور

پ.ن.1: دیشب، در بحث زنده ی انتخاباتی رادیو، با امید معماریان مناظره می کردم. روی کاغذ نوشتم : " همایی چون تو عالیقدر، حرص استخوان تا کی .. ؟ "

پ.ن.2: آمریکا شاید تنها کشوریست که در آن از پلیس بیشتر از دزد باید ترسید ...

پ.ن.3: من مرد زندگی نیستم. مرد مرگم. و بسیار شده که نبودنم را از بودنم دوست تر داشته باشم. عالی می میرم. تمیز. صحنه دار. طوری که آشنا و بیگانه، دوست و دشمن، می خواهند. حالا ببین ...

پ.ن.4: و در آخر، سیاستی که عین نجاست است، نه دیانت .. تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو ..