Enkratic
سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
از شوکران همیشه و هیچ گاه ..

" در تمام روزهای زندگی من، عشق و مرگ باهم توام بوده اند. بچه که بودم از سر کنجاوری رفتم تا جسدی را که از آب گرفته بودند ببینم. جسد را داخل برج فانوس دریایی به امانت گذاشته بودند. همینطور که داشتم در تاریکی داخل برج به صورت مرد مرده نگاه می کردم، صدای خش خشی به گوشم خورد. ترسیدم. بعد دیدم که در گوشه ی تاریک برج زن و مردی مشغول معاشقه اند. از آن موقع نه در زندگی و نه در کتاب هایم نتوانستم عشق و مرگ را از هم جدا کنم .. "

لوییچی پیراندلو ... شش شخصیت در جستجوی نویسنده ...

 

پ.ن.١ : سیاستمداران بالا رفتن از پله های قدرت را خوب می دانند، اما پایین آمدن از آن را بلد نیستند ..

پ.ن.٢ : شاعری قبله نما را گم کرد .. سجده بر مردم کرد ...

پ.ن.٣ : و چه تنها من ...